تبليغاتX
پری دریایی

خاطرات.....
تاريخ: جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت :12:50

رسم عاشقی را از گل آفتاب گردان بیاموز... چون وقتی شبها ستاره ها به او چشمک می زنند سرش را پایین می اندازد و می گوید گلها اهل خیانت نیستند...

 

سلام. من یه دفتر آبی دارم که توش خاطره می نوشتم... این از اون خاطره هاس...... اونجاهایی که  ............. شده یعنی یه چیزایی سانسور شده...

من نمی گم من اذیتش نکردم. ولی دفترش دستم نیست که اینجا بنویسم... دفترشو حتی پارسال هم بهم نداد... ما خاطرات خوبم داریم ها... اما من دلم می خواد اینا روبنویسم

19/1/84

....... ساعت 12:10 شبه و من غمناکم. حوصله ندارم. یعنی ناراحتم. امشب فریبا اینا اومدن خونمون و دامادشونو هم آورده بودن. اسمش امیره خیلی آدم خوبیه. دلم واسه امین تنگ شد. بهش زنگ زدم. هم صداش رو بشنوم هم ببینم سی دی مصائب مسیح دست اونه یا نه. خلاصه یه 5-10 دقیقه ای حرف زدیم. بهش گفتم تو یه 10 دقیقه دیگه بهم زنگ بزن. گفت: ممکنه نشه آخه امشب داریم می ریم ماهی گیری با امیر.گفتم امشب؟ الان؟ گفت نه می ریم خونه امیر ساناز فردا صبح می ریم سد کرج. با اینکه خوشم نمی اومد که ......... دلم یه جوری شد. اما من دردم چیز دیگه ای بود. بیشتر از این ناراحت بودم که از کاراش هیچ خبری نداشتم. در صورتی که اگه برای خودم کاری پیش بیاد اول به امین می گم. هر دقیقه یه جاس و یکی کارش داره. اما همیشه با برنامه است. اما من نمی دونم. امشب هم اگه نمی گفتم بهم بزنگ اصلا نمی گفت که می خوام برم کجا! خودش صد تا چیز از quest می دونه اما من تا نپرسم هیچی نمی گه. چند وقت پیش برای اینکه بگم بریم بیرون بهش میگم این هفته چه کاره ای  می گه نمی دونم. واسه همین نمی شد یه روز رو از قبل تعیین کرد چون ممکنه کار داشته باشه. یعنی تو واقعا نمی دونی تو این هفته چی کار داری. شاید هم راست می گه... اگه تو اون نوشته ام ننوشته بودم یه نوشیدنی هم باشه ..." اصلا نمی گفت که مشروب خورده... با مهراب می ره خونه امیر می گه بعدا برات تعریف می کنم چی شد. بعدا اصلا یادش می ره تعریف کنه. می گه از شمال اومدیم برات تعریف می کنم چه خبر بود. کو؟ یه هفته است اومده انگار نه انگار شمال بوده. هیچی نمی گه. اصلا تا بحثی پیش نیاد حرفی نداره بزنه. بعضی وقتها فکر می کنم توی زندگی اش یه اسباب بازی ام که از ساده ترین چیزای صاحبش خبر نداره. اون وقت می گه حرص نخور تنت لک بیاره. خودش این همه کفر آدم رو در می آره. دیوونه شدم. حوصله هیچ کاری رو ندارم. اصلا شاید من زیادی حساسم چه دلیلی داره بیاد همه چیزش رو برای من تعریف کنه؟ یکی نیست بگه دختره ی ....به تو چه که اون کجاست و چی کار می کنه. حتما لازم نیست تو چیزی بدونی دیگه. فکر می کنی با دوستاش فرق داری ؟نه نداری. تازه اونا بیشتر از تو می دونن. اکبر که هیچی! آب میخوره به اکبر می گه من این وسط کی ام که بهم بگه؟فرقی دارم با دوستاش؟ هیچ فرقی. فقط تو دختری ممکنه تو رو یکم یه جور دیگه دوست داشته باشه............

الان که ما حرف عاشقانه می زنیم پس فردا اگه عشق و عاشقی هم از کلمون بپره از اون زن و شوهر هایی می شیم که آرشون می شه به هم سلام کنن. صد بار به زبون بی زبونی بهش گفتم برای من همه چی رو تعریف کن مثل خودم! اما نمی فهمه............ هر وقت من نرم و مهربون می شم می خوام از احساساتم بگم می زنه تو پرم و حالم رو می گیره. چه کار کنم؟ کاری جز نحرص خوردن مونده؟ انگار خوشش می آد منو اذیت کنه طعنه بزنه... کنایه بزنه هر وقت خواستم شادی مو براش بگم و به اوج برسونم همچین سقوط میکنم که تمام وجودم از درد در حال انفجاره. اصلا  می خوام همه چی تعطیل شه. 2...3 ... نگاه مهربون حرفای قشنگ... انگار نقاب سرد به من بیشتر می آد. تا تو مدرسه ام یه جور تو خونه یه جور با تو هم که این جور... اصلا به من چه. می خوام این قدر مشروب بخوره که از خرخره اش بزنه بیرون اون قدر قلیون بکشه که از گوش ها و دماغش دود بزنه بیرون. اون قدر بره خونه ساناز تا آخرش ... اّه.... نمی گم. اصلا نمی خوام بگم. گور بابای هر چی ........ درک... من دیگه تو کاراش دخالت نمیکنم....

------

چقد هم نکردم!!!

-----

3/3/85

همیشه این منم که اشتباه می کنم. من بدهکارم. گناها تقصیر منه. اگه من 1 بخوام می گه 1 نمی آد ولی اگه اون بخواد آهنگ باید عوض شه. مهم نیست من ناراحتم. دلتنگم.... مهم اینه که اون ناراحته یا نه... مهم نیس من اذیت شم... مهم اینه که اون اذیت نشه...آخه می دونی کارهای من همیشه لایق سخت ترین مجازات هاس. طعنه کنایه متلک... آخرش هم گریه های من ... هیچ وقت خواسته های من مطرح نیست. دل من مطرح نیست. ناراحتی ام مطرح نیست.  من مقصرم من احمقم... من بدبختم... من محتاجم من تنهام... اون تنها نیست. همیشه یکی کنارشه... داداشش... مشروبش... قلیونش ...اکبرش... فرزادش ... خنده ها و بی خیالی هاش نسبت به من... من چی ؟ من؟ من به تنهایی محکومم... بعد یه عمر یه شب خونه مامانی ام موندم. گناه من چیه؟ چرا تو خونه هر کی بخوای بمونی چه من خوشم بیاد چه نیاد؟ اما من؟!

من همیشه تنها بودم. تنها هستم و تنها هم می مونم. کی نگران من می شه؟ کی دلش واسه اشکای منو چشمای قرمزم می سوزه... همیشه فقط این دفتره که اشکای منو تحمل می کنه... آره امین راست می گه. من همیشه یه طرفه به قاضی می رم خودش که نمی ره... من دیگه کاری بهت ندارم... ناراحت هم نمی شم فقط گریه می کنم .......

تو همش می خوای اذیتم کنی. می دونم این برگشتنت نقشه است. این طوری با وبلاگت ظاهر شدی نقشه است... میدونم می خوای منو بچزونی... مطمئنم... می دونم می خوای منو از بین ببری. میخوای هیچی ازم نمونه... اما من که چیزی ندارم که ازم بخوای بگیری... فقط تنهاییه! اونم که تو نمی تونی بگیریش...

مهم نیست از همون روز که آشتی کردیم می دونستم باهام نمی مونی...

گاهی دلم واسه خودم می سوزه. میدونم یه جا صبرم تموم می شه و تو می گی دیدی تو می بُری و می ری؟

می دونم آخرش تنهام می ذاری.... می دونم آخرش به هم نمی رسیم... می دونم می خوای بازی کنی... می دونم دیگه دوسم نداری. آقای مانی تهرانی ... خودم می دونم می ری... می دونم تنها می مونم. تنها تر از همیشه. می دونم شدم یه عروسک که هیچ ارزشی برات ندارم. می دونم وقتی کاسه صبرم لبریز شد و کلافه شدم از این اخلاقات می تونی هر هر بهم بخندی... می بینی چه حرف گوش کن شدم؟ گفتی هر طور می خوای فکر کن...من تنها تر و خسته تر و تشته تر و محتاج تر از همیشه ام... و تو داری لذت می بری. مطمئنم. تو همیشه اون موقع که باید باشی نیستی...

................

دیدی دیگه قرص نمی خورم؟ دیگه نمی خوام منو ببوسی. دیگه نمی خوام بغلم کنی تا آروم شم چون می دونم به زودی همه اینا رو ازم می گیری.

............

من امین واقعی ام رو می خوام. کجا پیداش کنم؟ امینی که منو می بوسه. با گریه ی من گریه می کنه منو دوست داره.... منو دوست داره.... منو دوست داره.... منو دوست داره.... منو دوست داره.... منو دوست داره.... منو دوست داره.... منو اذیت نمی کنه... منو اذیت نمی کنه... منو اذیت نمی کنه... منو اذیت نمی کنه... منو اذیت نمی کنه... منو اذیت نمی کنه... منو تنها نمی زاره... منو تنها نمی زاره... منو تنها نمی زاره... منو تنها نمی زاره... منو تنها نمی زاره... دلش برام تنگ می شه ... دلش برام تنگ می شه ... دلش برام تنگ می شه ... دلش برام تنگ می شه ... دلش برام تنگ می شه ... دلش برام تنگ می شه ...

می دونم تنها می مونم... همون طور که تو این ... ولش کن... شب به خیر...

می دونم به هم نمی رسیم

 

به چند تا از گناهای بزرگم هم اعتراف می کنم... متاسفانه به جز اینا یاد داشت نکردم... وگرنه قبلی هاشم می نوشتم... شرمنده...

 

3/3/85

راستی بهم گفت پررو... با یه لحن خاص گفت ... گفت خیلی پررویی! یه جای دیگه هم گفت بسه... ساکت حرف نزن....

اول جواب تلفن رو نداد... بعد گفتم بوس بوس گفت بوسم نمی آد. بعد هم اصلا تحویلم نگرفت... بازم تقصیر منه آخه خونه مامانی موندم... من دیگه زود رنج نیستم... فقط گریه می کنم... امشب نتونستم خودمو کنترل کنم و اون فهمید گریه ام گرفته گفت: "چیه لابد باز من بدهکار شدم؟!" مثلا قرار بود فردا بریم سینما... اصلا اشاره ای نکرد... عیب نداره... گفتم که من دیگه... فقط هر وقت بهش نیاز دارم نیست! همین! اینکه چیزی نیست...!

4/3/85

می گم بیا بریم سینما. می گه امتحان دارم وقت ندارم. ولی هفته ی پیش با دوستش رفته عروسی... فقط واسه من وقت نداره

تازه هفته ی پیش دوشنبه با شهریار پرزنت داشتند. امروز تازه به من می گه! من که دیگه زود رنج نیستم

 

1/4/85

امشب هم مثل همیشه بدون اینکه به من بگه که بدونم رفته خونه آرزو بعد هم می رن خونه امیر... بازم به من نگفته بود من دیگه کاری بهت ندارم... ناراحت هم نمی شم فقط گریه می کنم .......

2/4/85

بهش می گم دیشب که شماره ام افتاد رو گوشی ات چرا بهم زنگ نزدی. گفت خب دیگه...(!!) گفتم می گم چرا زنگ نزدی؟ گفت گفتم اگه بخوای دوباره زنگ می زنی...( خونه آرزو روی پشت بوم نمی دونم داشت با باباش چی کار می کرد نمی تونسته حرف بزنه) نوبت من که می شه پول گوشی اش زیاد می آد ... شاید من خیلی حساسم که اگه ببینم بهم زنگ زده حتما باید زنگ بزنم... ولی اون این طوری نیست ... ولی من دیگه زود رنج نیستم فقط گریه می کنم

---------

من روز کنکورش زنگ زدم... انتظار داشتم 7 تیر با اون اتفاقایی که قبل عید افتاد و بعدش، زنگ بزنه... اما نزد... گفتم می خواد بعد آزاد بزنه... نزد... گفتم بعد رتبه ها می زنه از دلم هم در می آره... نزد!... گفتم صبر می کنه جواب انتخاب رشته بیاد حتما می زنه... نزد... چند تا از دوستام خندیدن و دستی زدند پشتم و گفتن امین آقاتون زیر سرش بلند شده. سرش جایی گرمه... فکر می کنی بدون تو می میره؟ خندیدم و زدم پشتش و گفتم نه نمی میره... ولی قسم می خورم با هیچکی نیست! من بهش مطمئنم... خودش میگفت اول تو برو بعد من... بعد اون شب...

خواب دیدم

آری خواب

تو و آن ساز سیاه

قصه ی عشق برایم خواندی

قصه ی عشق و وفاداری را

قصه از بودن ما را با هم

قصه از رفتن من، اول راه!

قصه از وفای تو

...

از غم ساز دلت

دل من سخت شکست

دل من در هم رفت

زیر آوار ها رفت

سالها پیش

دل من با تو شکفت

ریشه در عشق تو کرد

دل من فریاد زد: " بی تو هرگز

       هیچ جا نمی روم"

دل تو فریاد زد: " بی تو هرگز

       هیچ جا نمی روم"

ناگهان دستی ز دور

آمد و دستت گرفت

عشوه ای کرد و گذشت از دل تنهای من

خنده ای کرد و ربود دل تو از دست من

خواب دیدم

آری... خواب بود!

ساز تو ساز وفا داری بود

قصه ی بودن ما با هم بود

بعد از آن خوابم ندیدم من تو را

زهر تلخی بر دل و جانم نشست

با دل یخ بسته ام گفتم برو

من ندیدم هیچگاه دیگر تو را...

 

راستی هنوزم شعرای منو دوست داری؟

اگه این شعرم راست باشه که نه... سوال خنده داریه!

انتظار زیادی بود وقتی کنکورت زنگ زدم منتظر باشم تو زنگ بزنی؟

می دونی؟ من تا سه شنبه هم قسم می خوردم... من حتی تا دیروز هم قسم می خوردم....

 

"من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

همه فصلش همه آراستگی است

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم "

 

یادته؟؟؟؟" چه کسی می خواهد منو تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد" حالا هم اتاق تو و هم اتاق من باید رو سرمون خراب شه... امروز دو تا سی دی پیدا کردم... بعد از مدت ها.... علی رضا صادقی...sad for my daughter:p با رنگ آبی روی سی دی های دیتا یایف

زندگی بعضی وقتها چه بی حمه.... اینا رو نگفتم که کسی بهش بربخوره... نگفتم که کسی ناراحت شه... گفتم که یکم خالی شم... ... مهم نیست... تو بدهکار نیستی مطمئن باش... این بار مطمئنم تو بدهکار نیستی... مثل همیشه فقط طلب کاری!طلب کاری با تو آفریده شده ... خودم اینو می دونم... ناراحت نباش

 

 می دونی؟ من تا سه شنبه هم قسم می خوردم... من حتی تا دیروز هم قسم می خوردم....

حباب روی آب آمده توسطیری کوچولو | موضوع: | لينک ثابت |
...!بـــــــــــــــــــــــــــــــرو
تاريخ: دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت :21:28

 

من تو را هرگز نمی خواهم برو

نامه هایت را نمی خوانم برو

قطره قطره گونه هایم را بشوی

اشک شو از پیش چشمانم برو

گرمی دستان گرمت را بگیر

سرد شو مثل زمستان و برو

آمدی آرام نزدیک دلم

دور شو مانند طوفان و برو

مثل روزی روشنی اما بایست

شب که شد از خانه پنهانی برو

من تو را آسان نیاوردم به دست

گرچه می دانم که می دانی برو!

من به تو هرگز نمی گویم بمان

پس نمان من هم نمی مانم برو!

 

نگران نباشین این طنابه خیلی وقته که باز شده......

نترسی..........

         

خودتی ها!!!

   

حباب روی آب آمده توسطیری کوچولو | موضوع: | لينک ثابت |
بر نگشتن ها.......
تاريخ: جمعه چهارم آبان 1386 ساعت :20:56

              به رود زمزمه گر گوش کن

 

                     که می خواند

 

                سرود رفتن و رفتن...

 

                   و بر نگشتنها ...

 

حباب روی آب آمده توسطیری کوچولو | موضوع: | لينک ثابت |
!!شورش در اداره منطقه 6 تهران
تاريخ: سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت :22:0

توگفتی گل رو دوست داری ولی انو می چینی

تو گفتی بارون رو دوست داری ولی وقتی میاد چتر بالا سرت میذاری

تو گفتی ماکارونی رو دوست داری ولی اونو می خوری

پس چطور توقع داری وقتی می گی دوستم داری من نترسم

 

سلام حال شما خوبه؟

ای... منم بدک نیستم. یه جورایی ... چه خبرا؟ خوش می گذره؟می خوام واستون ماجرای شورشمون رو به اداره منطقه شیش تعریف کنم. از اول:

دیروز ما امتحان زبان فارسی داشتیم. منم پریروز فقط و فقط 20دقیقه خوونده بودم!! صبح هم ساعت پنج پا شدم و تا شیش خووندم و بعد خوابیدم تا هفت! بعد هم رفتم مدرسه دیدم مهسا.ج یه گوشه جدا از بچه ها نشسته داره عین چی می خوونه. اصلا حوصله نداشتم و از اون روزای همیشگی به قول مهسا.ج پاچه گیری من بود... من رفتم اول پیش مهسا و یه چند تا اشکال پرسیدم و بعد رفتم پیش شبنم اینا که همچنان بحث پوزش بود. آخه ما یه سری با معلممون کل انداختیم که آقا پوزش ساده است. اونم می گفت نه. توی یکی از امتحان ها داده بود ما هم اکثریت نوشتیم مشتق. خنگ خدا غلط گرفت. گفت نه من گفتم ساده است!!!!! خلاصه ما هنوز نمی دونستیم که اگه پوزش رو بدن چی باید نوشت... حالا اون وسط بچه هاشروع کردن به حرف زدن. حالا منم انگار حوصله دارم! همین طوری سرم رو تکون می دادم. آخر سر هم پا شدم رفتم پیش مهسا. اعصابم داشت می خورید. نمی دونم چم بود. من نمی دونم چرا وقتی آدم حوصله نداره هیشکی درکش نمی کنه؟!؟! رفتم پیش مهسا. حالا نوبت مهسا بود. چته هاپو؟ بهش می گم هیچی. می گه نه... تو باز هاپو شدی. بگـــــو. گفتم مهسا ساکت باش( هی می خواستم مودب باشم نگم خفه... ولی مگه اون ول می کرد؟؟) حالا شروع کرده واسه من شعر هاپ هاپی که یه بار واسه شبنم سروده بودیم!( الان فک می کنین چی بوده!! یه چیز مسخره : هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ دقیقا در وزن پت و مت) منم پا شدم برم یه جا واسه خودم بشینم یه دفعه دیدم مهسا دوید سمت بچه ها گفت: فهمیدم فهمیدم! اونا گفتن چی؟ گفت من فهمیدم واسه تولد پری توچولو چی بگیریم. شبنم گفت چی؟ مهسا گفت همه پول هامونو می ذاریم رو هم یه سگ هم قد خودش می گیریم که یه پاچه بهش آویزونه. همه زدن زیر خنده. خودم خنده ام گرفت ولی با یه لبخند تمومش کردم...

کاش وقتی آدم حوصله نداره اطرافیان درک کنن. نه اینکه بیشتر اعصاب خورد کنن. از طرفی دیدم اینا چه گناهی دارن که باید منه بی حوصله رو تحمل کنن؟ گفتم عب نداره... یه امروز هم از این خنده مصنوعی ها که مهسا حالش بهم می خوره....

 

از بحث اصلی دور شدیم. یادم رفت دیگه نمی خوام غصه دار بنویسم...امتحانمون اون قده سخت بــــــــــود که نگو! البته من همون17-18 می شم. ساعت 8:20 ورقه رو تموم کردم. جمع زدم دیدم 15 نمره نوشتم. دیدم نه بابا ! خیلی کمه. این قده به این مخ فشار آوردیم تا 17-18 نمه رو نوشتم. من هر وقت امتحان بد می دم. اول می ذارم به حساب اینکه من خوب نخووندم. ولی اومدیم بیرون دیدم نه! همه گند زدن!. گفتیم آقا ما که حوزه مون بغل اداره منطقه است! پا شیم بریم اونجا اعتراض!!! منو مهسا و زویا بچه های مدارس مختلفو جمع کردیم و رفتیم ... گفتن برین طبقه دوم سالن کنفرانس. وارد محوطه شدیم بچه گفتن واستیم همین جا شعار بدیم! گفتم بابا مسخره بازیه مگه؟ اومدین اعتراض کنین یا شلوغ بازی؟( خدا می دونه چقدر لحنم بد بود چون خیلی ها چپ چپ نگاه کردن) ولی حق داشتم دیگه.

خلاصه رفتیم و اعتراض هم کردیم. چقدر هم توجه!!! زنگ زدن مدیرمون بیاد! بچه های ریحانه الرسول که همه بزدل پا شدن رفتن. چند تا از فرزانگان بودن موندن و مااها که مال زهرا بودیم! نیلوفر که خوب حرف می زد گفت:

خانم مثلا مدرسه ما یه اسمی در کرده پس ما شاگردای خنگ و تنبلی نیستیم (هممون خنده مون گرفت ولی به لبخند اکتفا کردیم) امتحان نهایی باید با اتکا به کتاب باشه نه نکته ای که معلم باید یادمون بده و ...

خلاصه بهمون ورقه اعتراض دادن و ما هم پر کردیم و گفتن برین مدیرتون داره می آد با سر گروه ادبیات حرف بزنه. خلاصه اینکه فک نکنم رسیدگی شه. آخه باید همگانی تر باشه. فقط خواهش می کنم اگه کسی هم سن و سال من داره این پست رو می خوونه به نظر اونم امتحان سخت بوده پا شه رفیقاشو جمع کنه برن اداره. این طوری بارم سوالای سخت بین سوالای آسون پخش می شه ...

 

امروز هم حوصله ندارم. اگه متن جالب نبود ببخشین. ولی این جا یه محل خصوصیه و دفتر من. کسی حق نداره بگه بد بود. اگه بد بود می تونین دیگه نیاین اینجا.

-------------------------------------------------------------------------------
وقتی قدم می زنم به خیلی چیزها فکر می کنم.

شاید بهتر باشه بگم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم.

یه جور صدای خاص شبیه موسیقی

خیلی مبهم و ضعیف، محیط اطراف منو احاطه می کنه

یه موسیقی ملایم...

در حین قدم زدن تماس صورتم رو با ارواح سرگردون احساس می کنم.

بعضی از اونا در حین رد شدن از کنارم دستشون رو با ملایمت به گونه هایم می کشند

و بعضی از آنها با خشونت به پهلوهایم لگد می کوبند

بعضی از آنها مدام گریه می کنند.

و بعضی از آنها سراغ عشق گمشده شونو از من می گیرن!

و من بی توجه به تمام این صحنه ها، فریاد ها خنده ها، فقط قدم می زنم.

تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسیر عبور من در گذرند.

له شدن یه مورچه در زیر صفحه جدار کفش یک عابر، فاجعه است!

قلب مورچه ها مثل مثل پوستشان سیاه نیست

قلب مورچه ها رنگ سرخ است.

گاهی احساس می کنم در حین قدم زدن پرواز می کنم.

و این حالت در خواب های من تشدید می شود.

من شبها نمی تونم بخوابم.

قلب من گاهی از حرکت باز می ایسته و من با تمام وجود این سکون رو حس می کنم!

و از این سکون نمی ترسم...

 

گاهی اوقات چیزی درون من می رقصه و پایکوبی می کنه

من روحم رو حبس نکردم!

به اینکه گاهی اوقات انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم

من خدا رو در آغوش گرفتم

خدا زیاد هم بزرگ نیست

خدا در آغوش من جا می شه

شاید هم آغوش من زیادی بزرگه

خدا رو که تو آغوش می گیرم دچار لرزهای مقطعی می شم.

تب می کنم و هذیون می گم...

خدا پیشونیه منو می بوسه و من از لذت این بوسه دچار مستی می شم.

خدا یه بار به من گفت تو گناهکار مهربونی هستی

و من خوب می دونم کهگناهای من چقدر غیر قابل بخششن

می دونم زیاد مهمون نمی مونم

اینو نه از خودم، بلکه پدر آسمونی به من گفت

زمان می گذره...

همیشه سعی می کنم خوب باشم

و همیشه بد می مونم!

باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم.

من برای اینکه برای کسی که دوسش دارم شعر بگم هم باید قدم بزنم

مدتی است خیلی افسرده ام

از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی بهم دست می ده

من روح خودمو معتاد به زنده بودن کردم!

و از این متاسفم!

و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه رو لگد نکنم ناخواسته غنچه های بوته گلی رو لگد مال کردم ...

 

من این روزها مدام هذیون می گم

آسمون واسه من بنفشه

...

باید کمی قدم بزنم...

 -----------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: می خواستم دیشب آپ کنم ولی عکسم حاضر نبود.

حباب روی آب آمده توسطیری کوچولو | موضوع: | لينک ثابت |
کینگ کونگ و امتحان حسابان
تاريخ: یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت :0:14

وقتي تو گريه ميكني ، شك ميكنم به بودنم...پر ميشم از خالي شدن ، گم ميشه چيزي از تنم...اسير بي وزني ميشم ، رها شده تو يك قفس...كلافه ميشم از خودم ، خسته ميشم از همه كس....

 

بـــــــــــــــــــــــــه بــــــــــــــــــــــــه!

می بینم که باز اومدی حرفای منو گوش کنی! بابا تو چه حوصله داری هر روز سیریش می شی پای این کامپیوتر.... اصلا به تو چه!... نمی گم.... نمی گم امروز حسابان رو چطور دادم.

نخیر رشوه هم قبول نمی کنم. چی؟ چقدر؟ هزار تومن؟؟ با هزار تومن بهت ماچ هم نمی دن! نه خیر... دو تومن؟ باهاش می شه فوق فوقش یه دونه کارت اینترنت می تونی بخری که ده ساعت داره! اِه! تو چقد سیریشی... بابا نمی خوام بگم؟

چی ؟ تو آموزش پرورش پارتی داری؟ خب این دیگه به من چه! نه نه نه! صب کن نرو. گفتی چی؟ نمره مو واسم درست می کنه؟ یعنی بخوونم یا نخوونم بیسته؟ آره؟ ای ول! خب حالا که این قده دوستای خوبی هستین بهتون می گم.(بازم دارم منت می ذارم ها!! چون من خودم نمره هام عالیه به کمک کسی احتیاج نودارم!!)

دیروز در کمال ریلکسی رفتم خونه مامان بزرگم از صبح! و تقریبا دیروز جز یکی دو ساعت تازه اونم تو مهمونی درس نخووندم! من همیشه می گم بابا این معلممون این قده امتحان گرفته که من فولم! تا امروز صبح هم همین حس رو داشتم. ولی حالا صبحی هی فک می کردم چیزی بارم نیست. خلاصه بعد از این که ساعت نزدیک هشت شد و به زور کردنمون توی کلاس ها ورق ها رو دادن.! سوال یک همونی بود که آرزو می کردم نیاد! چقدر هم نیومد... خلاصه جواب دادم. می شه گفت سخت نبود. از بیست نمره فقط نیم تا یه نمره( بستگی داره چطوری  صحیح کنن) بلد نبودم. اونم رسم آرک ها بود!!! انتگرال رو هم نخوونده رفتم بدم! چون این قده چرت بود احتیاج نداشت واسش وقت بزارم.آخرین سوال هم همین بود! جونم رو همین سوال آخر در آورد. نمی تونستم نقطه یابی کنم. سوالی که جوابش سه چهار خط بود رو من هی خط زدم. هی نوشتم. هی خط زدم. هی نوشتم! یک صفحه کامل صرف همین یه سوال شد تا آخر سر با شک و تردید نوشتم و خط نزدم!! حالا ببینین چه رسم چرتی هم بود

F(x) = 2 - | x – 1 |

حالا به من بگین ببینم کاری داره؟؟؟تازه! امروز ول خرجی کردن وسط امتحان بهمون کاکائو هم دادن!! امروز قبل از اینکه برگه ها رو بدن. من می رفتم پیش بر و بچه ها و سلام و احوال پرسی و ... که یکی از این مراقب ها انگار چشمش به من بود که تا من پا می شم منو بشونه!!! این قده حرصم گرفت که نگو!

وسط امتحان که کاکائو می دادن ردیف ما رو اون خانومه می داد. به من که تعارف کرد یه نگاه کردم و گفتم:

-          این چیه؟

عصبی نگاه کرد و گفت: شبیه چیه به نظرت؟

-          کاکائو

-          خوبه هوشت می رسه و اینو می فهمی

-          اینو که می فهمم نمی فهمم دست مراقب چی کار می کنه؟!؟! معمولا این کارا رو کسای دیگه می کنن!!! ( دیگه روم نشد بگم خدمتکارا)

-          بردار بینم! حیفه پول که واسه شماها خرج شه!

-          منم از همین تعجب می کنم. مدیر این مدرسه چقده ول خرجه

چنان نگاهی کرد که نزدیک بود خودمو ...

-          حالا مطمئن باشم چیزی توش نیس؟....( سریع تصحیح کردم) یعنی من صبحونه نخوردم ...

زنه دیگه محل نداد رفت!!! نذاشت کاکائو م بردارم. اون قده حرصم گرفت!!! ولی از طرفی هم خوشم اومد خوب جوابشو دادم! این به اون در!!

راستی!!! نگفتم نمره ام چند می شه!! احتمالا می شم 18 یا 19

 

دِدِدِ! داشت یادم می رفت. دیروز که رفته بودیم خونه مامانی با عمو رفتیم پایین . یه فیلم گذاشت!!! بیــــــــــســــــــــت! اسمش هم کینگ کونگه! حتما برین ببینین چون فوق الهاده فیلم قشنگیه...

 

اگه موافق بودین بگین به طور خلاصه براتون تعریف می کنم. اینم چند تا عکس که یکم تحریک شین!!

فیلمی است بسیار بسیار قشنگ اگه ندیدین از دستتون رفته! همین!  دومین فیلم هم شده! اولیش رو نمی دونم دیگه نپرسین( چون می دونم حوصله ندارین یه پنجره دیگه باز کنین با سایز کوچیکتر همین جا می ذارم)

 

این کینگ کونگه که داره از جی افش دفاع می کنه

این اون دایناسور است که می خواد جی اف کینگ کونگ رو بخوره

زورش به کینگ نرسید اومده سراغ رفیقای دختره

اینجا همچین یارو می زنه که....

 

اینم مال آخر فیلمه که واسه منافع می آرنش شهر!

رفته بالای برج می خوان بکشنش

اینجا اعصابش ریخته بهم نمی دونه جی افش کجاس

کینگ کونگ روی اون لبه نشسته نمی تونین ببینینش

 

خب دیگه!!

کلی ذوق زده شدم که الان اینا رو واستون گذاشتم!!

پس فردا هم امتحان زبان فارسی دارم بازم اگه ماجرا داشتم آپ می کنم.

و دیگه اینکه.... بازم مثل دفعه پیش منتظر دعاهاتون هستم. خیلی ممنون.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

در ضمن محض تنوع( از بس که من تنوع طلبم!!) آهنگ وبم رو هر چند وقت یه بار عوض می کنم. من که شاد شدم( البته غم دارم ها!! ولی کمتر... می خوام بی خیال شم!!! ) واسه همین به نظرم اومد که این آهنگ رو بزارم....

منتظر دلگرمی ها و دعاها هستم

حالا همه دستا بالا:

خدایا تو رو به این کوه های شمرون به این سفید رود به این شیرین کام پری دریایی نمره خوب بیاره این هفت تا امتحان رو

حالا یه آمین بلند! مرسی!

تا بعد.........

 

 

حباب روی آب آمده توسطیری کوچولو | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo