اکنون اتاقم پر از تنهایی ست و تک ضربه های ساعت روی دیوار برایم
شعررفتن را می خوانند.
یاد تو باز هم در ذهنم غوغا می کند با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه
می کنم، وقتی با نگاهم از خم کوچه های سردو تاریک تورا التماس
می کنم تو پاسخ تمام دلواپسی هایم را در یک لبخند کمرنگ خلاصه
می کنی و من دوباره در برزخ باورهایم گم می شوم
من از تو با پنجره های ساکت سخن می گویم اما پنجره ها برایم طرحی
از تنهایی می کشند بی تو دلم از تمام زیبایی ها گرفته است. من در
لحظه های تنهایی ام فقط تو را می خواهم.
باز هم مانده ام با ناقوس هایی که قرن ها ست به صدا در نیامده اند
نیست دست عاشقی که بنوازد آنها را برای لحظه ای، دوباره در انجماد رویای
بی سرانجام در سکوت مرگبار خیالم من می میرم ، بهارم از تو خالی
است من با خیال مهربانی هایت گریه خواهم کردامشب به یاد تو می نگارم
و می دانم که رفته ای ، از رفتن تو قرن هاست که می گذرداما من به
تنهایی خاموش هنوز عادت نکردم .
تو رفته ای شاید برای همیشه، باز هم دست های نیمه مرده ام نا تمام ماند
از طراوت دست های مهربانت.من اکنون تباه شدنم را در لحظه های
عاشق شدن تو ... می بینم همیشه در میان سطور شکسته
دفترم کمیاب ترین واژه بودی.
من بر فراز تپه های همیشه سبز ایستاده ام آنجایی که لحظه های
دلسپردن مان آغاز شد، آنجا که دوست داشتن ها رنگی تازه داشتند

در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است و صداقت گل نایابی است... و در آیینه چشمان شقایق عابر ظالم و بی عاطفه غم جاری است به چه کس باید گفت....
" با تو خوشبخت ترین انسانم..."
سلام بچه ها. حالتون چطوره؟
شکر خدا همه خوبین؟ منم حالم خوب شد
.... امروز تازه آزمایش خون هم دادم!
جاش هم کبود شده!! ( آخه من همیشه عادت دارم بعد از اینکه آمپول می زنم جاش رو بمالم ولی اینو نباید مالید)![]()
الان داشتم کمد کتاب هامو مرتب می کردم یکی از دفترهامو پیدا کردم که توش قبلا چیز میز می نوشتم... کلی دنبالش گشته بودم نبود. الان پیداش کردم... ورق که زدم دلم یه جوری شد... ![]()
ببچخید!
الان بارون اومد یه مین رفتم زیرش ( الانه که دوباره سرما بخورم) به هر حال ببچخید که معطل شدین.![]()
داشتم می گفتم... توش چیزایی نوشتم ( از خودم... خداییش اونایی هم که کپیه آخرش منبع رو نوشتم) که باورم نمی شه اون موقع اون چیز ها رو می فهمیدم
... خاطره از اولین ولنتاین تا... نمی دونم... آخه به نظرم الان خیلی بچه ام
. اون موقع هم بچه تر بودم ( البته الان خیلی هم احساس بزرگی دارم ها!!! ولی خب هنوز بچه ام!![]()
) باورم نمی شه که اونا کار خودمه. آخه الان خیلی وقته دست به قلم نشدم. دلم تنگ شده واسه اون موقع ها که سر امتحان این دفتر رو باز می کردم و می نوشتم... وااااااااااااااااااااااای! چه زود گذشتن... دوس ندالم بزگ شم!!! نی خوااااااااااااام!!![]()
ولی یکی از اون کوتاهاش رو انتخاب کردم تا واستون بنویسم. الان دقیقا حال اون شبم رو یادمه... به دلایلی نوشتم که گفتنش طولانیه...![]()
۱۳۸۱/۱۲/۶
زمان ایستاده و یخ زده. دیگر ماندن برای چه؟ ماندنی که حتی به اندازه یک تکه کاغذ ارزش ندارد؟ زندگی ام بی رمق. بی تلاش. بی امید. بی عشق... آخر زنده ام برای چه؟ ماندنم برای کیست؟
تنهای تنها ، در میان ظلمت و تاریکی اتاق کوچکم به فکر فرو رفته ام. حالا حتی لالهایم شکسته اند. زمانی دوست داشتم شتاره ها را از باغ آسمان بچینم و خاک پای مادرم کنم. دریا را به پاس عرق های سرد پیشانی پدرم به او هدیه کنم...اما حالا... نه ستاره ای در آسمان مانده و نه دریایی که آن را تقدیم کنم. من... تنها.... در میان شعله های آتش اسیرم... سهم من از این زندگی تمام تحقیرهایی است که آنها را کادو شده به سویم می فرستند و با سیلی حرف هایشان اشکم سرازیر می کنند. و وقت اشکم از گونه ام پایین آمد به یاد این زندگی بی امید و عشق می افتم. به یاد چمدان رویاهایم که هر شب آماده است تا با آن از این شهر زشت و آدم های مکانیکی فرار کنم...جایی در میان رودها... جنگلها دور از خاطره ها.... در آغوش نرم باد... و درر از این آتش...
اما.... با خود می گویم انگار زمان یخ زده... دیگر ماندنم برای چه؟؟
---------------------------------------------
بچه ها اگه به نظرتون خوبه و دوست دارین بگین تا بازم بزارم... موندم چرا دیگه نمی نویسم... شاید... شاید منم مکانیکی شدم...![]()
![]()

سلام عطر گیج کننده ی بهار نارنج های اواسط اردیبهشت، چشم شیطون دور! خوبی که؟ سراغی از ما نمی گیری مگه نه؟
همین مهم است وگرنه آواره ای مثل من که سراغ گرفتن نداره حق با توست. بری کجا؟
پی چه کسی سراغم رو بگیری؟! چه نشانی هایی بدی؟ بگویی ببخشید آقای محترم ، آن دخترکی که به هوای من هر شب پشت پنجره مو پریشان می کند را ندیدید؟ مردم این عصر را که می شناسی! اگر کلی هوای حرمتت را داشته باشند، جوری نگاهت می کنند که خودت ترجیح می دی بری تا بمونی.
دیوانه ی تو همچنان مجنون است و زنده ، این حرفها چیست؟ دشمنت شرمنده! پریشب ها که اینجا باران آمد و انگار چند جای دیگر زلزله، یاد یک چیزی افتادم.
اول این را برایت بگویم اینجا یک بار برای همیشه زلزله آمد که تو باعثش شدی، اینجا یعنی دلم را می گویم ، چه زلزله ای!
یک جای نشکسته و ترک نخورده توی کلبه نموند! عجب قیامتی کرد آن رعتا قامتت!... بگذریم...
حرف باران بود من تصور می کنم اولین دروغ نا خواسته ی دنیا را کتاب های فارسی کلاس اول به ما گفتند. تو یادت مانده؟
نوشته بود آن مرد در باران آمد. این کجایش درست است؟
خودت قضاوت کن! اولا آن روز هوا صاف بود ! تازه! مهم تر این که تو نیامدی. آن بیچاره ای که در آن هوای صاف دیگر نتوانست مانع رفتنش شود من بودم نه تو...!
تو راحت ایستاده بودی آنجا که روی تابلوی بی نئونش، عکس لاله بود و این من بودم که اینگونه، فراموشش کن... این گونه نگاه نکن. چه منتی! معلوم است که من منتِ روشنی آن چشمهای بی مثالت را تا آخر دنیا می کشم! فرقی نمی کند چه کسی اول می آید، مهم این است که چه کسی ادامه می دهد، چه کسی تا آخر می ماند، چه کسی زیر قولش نمی زند.
خلاصه... حرف دروغ کتاب فارسی کلاس اول بود! راستی چه خوب! این شاید یکی از تنها ویژگی های مشترک ما باشد وقتی احساس می کنم که تو هم پشت نیمکت یا شاید صندلی تکی از بس که همیشه تکی ، در هفت سالگی همان کتابی را که من ورق زدم ورق زدی احساس پرواز می کنم.
مهم این است که تو آمدی، بگذریم که هوا صاف بود و ... می توانستی راهم ندهی اما دادی، تازه حکایت کلاس اول همین یک دانه نبود. تکلیف دارا و سارا هم هیچ وقت روشن نشد هیچ کس نفهمید آنها واقعا با هم چه نسبتی دادرند و دارا چرا باید حتما انارش را با سارا تقسیم می کرد، اصلا دارا به سارا انار داد؟ سارا چی؟ دستش را رد کرد یا انار را گرفت؟
و این انار آیا با آن انارهای سهراب سپهری که سمبل عشق است ارتباط داشت یا نه؟
راستی چرا بابا آب داد . مگر همیشه در روز های هفت ، هشت سالگی و بچگی هر چه می خواستیم نمی رفتیم سراغ مامان؟
می دانی؟ من کلی فکر کردم گناه واژه ی مادر این است که سخت تر از بابا می توان آن را نوشت.
اما به یک نتیجه دیگر هم رسیدم. آنها هیچ وقت توی املاهای کلاس هفت سالگی سفر را یادمان ندادند شاید می دانستند بعضی واژه ها مانند درد کشیدنی است نه نوشتنی.
و تو اولین کسی بودی که بعد از سالها عبور از یاد نگرفتن این اغت به من فهماندی کهسفر چه واژه ی پر غصه و پر قصه ای است!
نگو خاطرات کلاس اولم را چرا برای تو می نویسم آخر تو همانی هستی که قرار بود در باران بیاید ، زیر این همه سال نزنی، نگویی که چون منِ مجنون سراغت آمدم هوا صاف بود، من یقین دارم به خدا تو همانی.
حتما که نباید باران از آسمان بیاید شاید منظور کتابِ فارسی مان ، اسمان چشمان من بوده، اگر این گونه بوده که حق با اوست... البته بعد از تو ...
باید بروم سراغ مجموعه ی یادگاری های دبستان و از آن کتاب معصوم عذرخواهی کنم، چون تهمت به یک کتاب فارسی آن هم غریبی چون فارسی کلاس اول گناه کمی نیست.
از اینها که بگذریم نکند مثل درس کلاس دوم، دوستان جدید پیدا کرده ای که دیگر نه یادی نه زنگی نه حرفی و درنگی و نه اشاره ی قشنگی. نمی دانم یک رنگی، یا مثل غروب های رنگ پریده ی پاییز کم رنگی؟ مهم نیست هر چه میل توست. من که نمی توانم از دم سپیده تا آخر شب به ستاره ها بسپارم بیایند انتظار رفت و آمد تو را بکشند.
اصل کار دل مهربان شاید هم کمی نا مهربان پر از شیطنت توست که خلاصه قصه آن را می توان راحت توی چشمان قشنگت خواند.
یادت هست یک شب به من قول دادی اگر باران نگیرد می آیی؟
باران گرفت. باور نمی کنی اما ذوق کردم که باز هم حرف تو شد. گفتم: حتما دلت نبوده بیایی مانده ای توی خجالت این چشم های پر از التماس من...!
یک آه از روی ناچاری کشیده ای و مرغ آمین هم همان دقیقه آهت را برده بالا پیش خدا... بعد ابر و بعد هم باران...
من فدای آن دل زلالت که هنوز حرفش از ژرفش پر نکشیده مرغ آمین پیش خداست تا آن را برساند. دل زلال هم عالمی دارد. خوش به حالت! خوش به حال آن دوست یا چه می دانم دوستان جدیدت ، کاش لایقت باشند ، کاش قدرت را بدانند. به آنها بگو که چقدر ماهی. نه تعریف نیست. این تکلیف است. بگذار بدانند با چه کسی طرف اند... تو ماه شب ... نه تو ماه همه ی شب هایی...
خسته ات کردم. به چشمانت بگو قطع نکنند خودم رفع زحمت می کنم. بند بند وجودم به تو سلام می رسانند. کسی که از اولین مشق کلاس اولش دیوانه ی تو بود شاید هم از اول تولدش ، مهم این است.
آن وقت که دیوانه ی تو بودم هیچ کس حتی معنای دیوانه شدن را نمی دانست. عجیب دوستت دارم ، ساده دوستم نداشته باش اما نرو ، من به همین دوست نداشتن و بی جوابی و سفر و نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مردن و ماندن راضی ام. تو هم به همین راضی باش. من چیزی جز این را نمی خواهم بگذار همین جور مثل برفی که از کوه سرازیر می شود ، مسیر آسمان را طی می کند و دوباره به دریا باز می گردد ، تا همیشه دوستت داشته باشم.
دیگر حرفی نیست فعلا با یک بیت شعر که نمی دانم در ذهن کدام شاعر متولد شده تمامش می کنم:
هر کس که گفت: بهر تو مردم دروغ گفت
من راست گفته ام که برای تو زنده ام
کسی که چه برف ببارد چه باران تنها به یاد توست.
پری کوچولو
وقتي آموزگار از من پرسيد عشق چند بخش است؟
دستم را يك بار بالا و پايين آوردم
و گفتم كه عشق يك بخش است.
ولي وقتي كه تو را شناختم فهميدم كه عشق سه بخش است:
۱-عتش تو را ديدن
۲-شادي با تو بودن
۳-اندوه بي تو ماندن

![]()
![]()
هم سرم سنگین شده بود.
کیک هم خوردم پر خامه!!
( جاتون خالی) یه پیتزا و نصفی هم خوردم که پره سوسیس کالباس بود. ![]()
طوری که سر هندسه ایستاده درس گوش می دادم. وقتی دماغم رو کشیدم بالا صداش تو مایه های سوت قطار بود!!![]()
![]()
![]()
از شدت درد گلو هم دارم خفه می شم ( شکر خدا... کم کم انگار داره شرم کنده می شه)![]()
![]()
![]()
... سرم هم گیج می رفت با این حال
...چون وسط جمعیت بودم اصلا نیافتادم ولی اگه کسی نبود شرط می بندم ده بار می افتادم.. ![]()
( اگه عمه ام هم بود که یه پیتزا و نیم خورده بود مسلما دیگه الان میل نداشت )
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام بچه ها! خوبین؟
وااااای نمی دونین چه حالیم...
دلم درد می کنه.... امروز صبح هم آزمون دادم... امیدم به جمعه بود که تا لنگ ظهر خوابی که اونم کوفتم شد. ساعت هفت از خواب بیدار شدم. دیشب هم با بر و بچز زدیم نمایشگاه کتاب!!
اگه از یه ربعش فاکتور بگیریم دیروز روز به ظاهر خوب و شادی بود...
آخه می دونین؟ پارسال... من با آقای پری کوچولو و مامانم رفته بودیم نمایشگاه کتاب... تازه با هم رفتیم پیش یکی از انتشاراتی ها که کتابم رو چاپ کنیم... من خجالت می کشیدم برم جلو. از مریم جعفری کتاب گرفتم...... اوووووووووووووووووه! اینقده دلم براش تنگ شده. ولی خب دیگه به دلایلی نه من زنگ می زنم نه اون.
راستش گاهی احساس می کنم اونقدر راحته و بدون دغدغه واسه همین نمی زنگه... حتی براش مهم نیس منم نزنم... بعد از 4 اردیبهشت که چهار روز بعدش زنگ زد دیگه نزد. تازه اونم فک کمک وجدان درد گرفته بوده که زنگ شده وگرنه فک نکنم دلیل دیگه داشته باشه. شاد فک کرده وظیفه اشه.!
تازه بهش هم برخورد که چرا باهاش سرد برخورد کردم... می گفت...
ولش کن... بزار غمهام مال خودم باشه خودم ولی غمگین باشم...فقط اسما شاد باشم...واسه اونی که باید فرق کنه نمی کنه.... واسه شماها چه فرقی داره... بی خیال... دیروز رو بچسب...
منو الناز گفتیم آقا ما باید 5 شنبه بریم نمایشگاه. بالا بری پایین بیای ما 5 شنبه می ریم نماشگاه. به مهسا و شبنم و اون یکی مهسا هم گفتیم. همه هم اول گفتن نه نمی آن... ولی...
من کلاس زبان نموندم که بیام خونه و یه خستگی حسابی در کنم.
ساعت سه و نیم هم با اله (الناز ) اونجا قرار داشتم. بابام خونه بود شکر خدا و رسوند. ساعت سه زدم مهسا ببینم حتما نمی آد؟ که گفت نه بابا می آم. سه و ربع هم زدم اله گفت با مهسان تازه پل مدیریت هستند. منم رسیده بودم نمایشگاه. خیلی مونده بود تا برسن. تازه اله گفت که مهسا.ر هم قراره بیاد با خاله اش!
گفتم باشه من باهات تماس می گیرم. من هم رفتم غرفه 8 و 9 و 10 و 11 رو دیدم. ساعت چهار و سی و پنج بود که گوشی زنگ خورد. بابای مهسا بود. گفتش که مهسا اینا اومدن پیش همین؟ گفتم نه. من نمی تونم تماس بیرم شما زنگ بزنید بگید من دارم می رم سر قرار قبلی.
آخه نمی دونم چرا اونجا گوشی گوشی رو نمی گرفت. شماره مهسا تالیا بود ولی تو گوشی سیو نبود من فقط می زدم به اله. خلاصه در حالی که داشتم سعی می کردم باهاشون تماس بگیرم چشمم به یه مرکز سوخت گیری افتاد.....
گفتم بد نیست یه سر بزم و تخیلیه شم... آقا همین که از در اومدم بیرون و شماره رو گرفتم بوق زد و گرفت!( اونم درست در چه لحظه مبارکی!!! یادتون باشه اگه رفتین نمایشگاه و نمی تونستین با کسی تماس داشته باشین حتما یه دس به آب پیدا کنید بعدش دیگه حلله!!)هیچی دیگه مثلا الناز داشت حرف می زد ولی هس مهسا . ج از اون ور می گفت ما اینجاییم. بیا اینجا. منم حوصله ام سر رفت گفتم شما دم پله های بانک بشینین تا من بیام. من این ور استخر بود اونا هم اون ور. خلاصه….بالاخره اونا مشرف شدن و منو زیارت کردن و منم بهشون زیارت قبول گفتم.
ساعت اون موقع پنج بود. اله گفت اول بریم سنجش. منم گفتم آره بریم. منم گاج کار دارم. رفتیم اونجا غرفه 38 اول اله خرید کرد. بعد من… اونجا که بودیم. ده هزار تا از این بچه ها که اونجا بودن یه جدول مندلیف بزرگ دستشون بود. منم از ده نفر ÷رسیدم تا مطمئا شدم کدوم غرفه می ده. جالب اینه که مال گاج بود!!! هیچی دیگه اونجا هم غلغله. من نفس نمی تونستم بکشم. عین ثبت نام های دانشگاه آزاد که هر کی می ره جلو خسارت متحمل می شه. حالا منم کوچولو!!! این اله که که عین نردبون بود نمی تونست بره جلو از فشار جمعیت!!( می گن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه) ولی من رد شدم و به سختی یه دونه گرفتم. همه هم جدول ها رو بالا گرفته بودند مبادا بخوره به کسی و کج و مووج شه. حالا من هم با اینکه گرفته بودمش بالا هی می خورد به کله این و اون!!
اینم بگم ها!! من قدم کوتاه نیست. این پسرا و مردای نقطه چینن که درازن! قد من متناسبه!!!
خلاصه بعدش مهسا .ر زنگید که آقا شما کجایین. گفتیم دم 37 بیا اینجا گفت الان نمی شه من نیم ساعت دیگه اونجام.
مهسا گفت خب بیاین بریم من واسه مهراد هنوز کادو نگرفتم ( جالب اینه که ما هم هنوز نگرفته بودیم) خلاصه اونجا تو غرفه کودکان دو تا کتاب و چند تا پستر و... واسه مهراد... به دونه هم سی دی عمو پورنگ واسه خودمون گرفتیم. یعنی مهسا گرفت منو اله چونه می زدیم که کی اول ببره خونه....
اینم گذشت. حالا ما اونجا همدیگه رو گم کردیم و پیدا کردم بماند. مهسا.ر زنگ زد که من دم 38 هستم. ما هم ددرست همون جا بودیم ولی از مهسا.ر خبری نبود. گفتیم شاید اون وره دم اون رد.پا شدیم رتیم دم اون در دیدیم نیست. مسیج داد که من 37 هستم دیگه ما دویدیم تا در نرفته بگیریمش. اونجا هم پر بود از هایدا و هایلا و... منم که اساسی انگار نافم رو با این چیزا بریدن. تازه ناهار هم خوب نخورده بودم. قبل از اینکه بریم تو عمومی ها رفتم یه هایدا گرفتم و دلی از عزا در آوردم!! مهسا اینا هم باز شروع کردن که تو خیلی گنده ای خ÷ل تو چطوری می تونی یه هایدا رو بخوری... البته این نکته هم قابل ذکره که به جون مامانم من چاق نیستم. اینا این وری می گن. چشم ندارن ببینن یکی می خوره و چاق نمی شه...
یکم گذشت مهسا.ر هم از خاله اش خدافظی کرد و با ما اومد. رفتیم سالن 9. اله اونجا می خواست ارباب حلقه ها رو بگیره.منم یه دونه فروغ گرفتم واسه آذین که به نسترن کادو بده... ده تا داستان وحشتناک هم گرفتم و دو سه تا کتاب دیگه...
چشمتون روز بد نبینه ای جا همون یه ربعیه که باید فاکتور گرفته شه!!!
آقا ما رفتیم دم یه انتاشاراتی که شریعتی می فروخت. من کویرش رو می خواستم ولی نداشت. یکی دیگه رو همین طوری برداشتم و اومدیم. بعد با مهسا.ج به این نتیجه رسیدیم که مهسا از من پررو تره ( این خالی بندیه... خودم از اونم پررو ترم ولی چون اونا جوون بودن من روم نشد دیگه برم) اله و مهسا.ج رفتن که کتاب رو پس بدن. بعد پولم رو آورد من گذاشتم تو کیف پولم و اونو گذاشتم رو کتابا مهسا گفت امینه کیفت! برداشتم.
*** با عرض پوزش از خانم ها و آقایون که یهچند دقیقه ای معطل شدن چون گلاب به روتون گلاب به روتون رفتم سوخت گیری.... و حالا ادامه داستان....***
دو سه تا پیچ زدیم تا رسیدیم به انتشارات روزنه. الناز ارباب حلقه ها رو خرید. من گفتم: ببخشید شما می دونین کتاب مصدق مال کدوم انتشاراته؟ گفتم این پشت ( یعنی یه پیچ کامل باید می زدیم تا می رسیدیم) انتشارات زمستان. ساعت هم هفت بود و ما تند تند چند جایی واستادیم تا اینکه من زمستان رو دیدم و واسه الناز با کیف پولم علامت دادم که بیاد اونم زودی اومد. آخه اونم کتابش رو می خواست.
خلاصه آقا نگاه کردیم دیدیم نه بابا! این فقط یکی از کتاباشه. مهسا.ج گفت بچه ها اینجا داره. دیدیم اونم زندگی نامه اشه!! شارژ مال من داشت تموم می شد. گفتم اله گوشی ات رو بده من بزنم خونه اگه خونه باشن بپرسم انتشاراتش چیه. آخه مصدق آذین دست منه. رفتم غرفه بعدی. حالا هی زنگ می زد ولی کسی جواب نداد. مهسا گفت بیا! اینم گفتگو با خدا. کیفم رو دادم بهش گفتم کیف پولم رو در آر.. چند ثانیه گذشت گفت تو جیبشه گفتم خره تو جیبش که جا نمی شه! گفت نیستش که!!گفتم ببین با کتاب من نذاشتیش تو کیفت؟ منم هنوز منتظر بودم یکی گوشی رو برداره. مهسا گفت نه نیست!
منو می گی قلبم افتاد از پاچه شلوارم زد بیرون. گفتم مگه می شه. حالا بگرد کی نگرد. مگه بود!!! بغض کرده بودم ولی گریه نه. دیدین آدم دلش خفن شور می زنه چی جوری می شه. همین جوری بودم. تمام رای که اومدیم تک تک غرفه ها پرسیدیم نبود. مهسا.ر گفت بریم بگیم اعلام کنن. گفتم آخه کی 50 تومن پول پیدا کنه می بره پس بده؟ همون موقع اشک اومد تو چشام که یه مرده گفت: ببخشید شما پول گم کردین؟ گفتم حتما پیدا کرده گفتم بله پیدا کردین؟ گفت نه! ولی اگه بخوای من بهت می دم. اول چهار تایی کپ کردیم که این چی می گه؟!؟!؟ گفت آخه ارزش ناراحتی و گریه نداره. شما آروم باش چقدر توش بود. اینو که گفت داغ دلم تازه شد!! گفتم 40 تومن حتما توش بود. خرده اش رو نمی دونم. گفت می خوای بهت بدم؟ گفتم نه. ممنون. مهسا.ج ازش پرسید که حراست اونجا کجاست؟ که گفت دو سه تا پیچ جلوتر پله است اون پله ا رو برین بالا اونجا اعلام کنین. بازم اگه مشکلی بود پیدا نشد. بگید من بهتون می دم. مرده رفتما هم رفتیم همون سمتی که گفته بود. از طرفی همه نگران پول من بودیم از طرفی از حرف یارو خنده مون گرفته بود. مهسا.ج به شوخی گفت امینه بیا بریم بهش بگیم بهت پولتو بده. خلاصه دو تا مهسا ها رفتن که بگن و منو اله هم دوباره تجسس رو شروع کردم. دیگه داشتیم نا امید می شدیم که مبایلش زنگ خورد. گفتم الان مامان اینان که شاکی اند چرا هنوز نرفتیم بیرون! یه دفعه اله واستاد و گفت: پیدا شد؟ نمی دونین چقدر خوشحال شدم!! رفتیم یششون حالا اونا می گن مژدگونی بده. می گم باشه. کیفم رو بده. گفت تازه یارو هم که پیدا کرد مژدگونی خخوست. گفتیم کیف مال دوستمونه گفتم آره دیدیمش آخه اون موقع که با اله می دویم به مهسا ها برسیم یه مرده گفت شما گم کردین گفتم بله. گفت من پیدا کردم و کلی ازش تشکر کردیم.
مههسا گفت تازه اونی که اعلام کرده بود هم مژدگونی خواست. گفتم خب یه دفعه کیفو باز می کردی چهل پنجاه تومن رو مژدگونی می دادی که کیفش حداقل پیدا شده!! خلاصه خندیدیم و خواستیم بریم که مهسا گفت امینه یکم گریه کن. می گم چرا؟
گفت یکم زر زر کن. چهل تومن هم از اون بگیریم. خندیدیم و رفتم از اون آقاهه هم که تریپ مرام گذاشته بود که آقا من می دم هم کلی تشکر کزدیم. بعد هم نخود نخود هر که رود خانه خود. منو مهسا.ر با هم اومدیم. مهسا.ج و اله هم با هم.
ولی خودمونیم ها!!! هنوز هم هستن کسایی که این قدر ناراحتی و گریه یه نفر واسشون مهمه. خیلی وقت بود که فک می کردم همچین چیزایی مرده... ولی نه
هنوز هم آدم تو این دریای درندشت من پیدا می شه...
به هر حال قرار شد 5 تومن واه محک بزارم کنار و بچه ها رو هم یه هایدا مهمون کنم....
خدایا شکرت که پیدا شد!!
دوستت دارم خدا جون..... همیشه باهام باش و ....
خودت می دونی پس احتیاجی نیست اینجا بگم...
------------------------------------------------------------------------


سلام به همه دوستان و آشنایان
.
حال همه خوبه خوش می گذره؟ امروز مدرسه رو ترکوندیم!
!! کلاس آذین اینا ام پی تیری و سی دی من آورده بودن با اسپیکر ( اونم از این نوع با سابش
) زنگ تفریح همه چپیده بودن کلاس اونا. تکنو می رقصیدن! عربی ! ایرانی! اصلا بازار شام بود. عینهو دیسکو شده بود. نمی دونین که! آخرم سید اومد بچه ها می گفتن: "سید باید برقصه از شوهرش نترسه
" حالا خانم سید سقا هم که رقص بلد نبود. دستشو تکون داد و خواست بره که همه جیغ و داد که نه خانم شما باید برقصین و .... ولی آخرشم نرقصید و جمیع رو ضایع کرد و رفت...!![]()
اومدیم سر فیزیک امروز چهار ساعت فیزیک داشتیم!!!
نمی دونین که حوصله مون سر رفت. آخه صدای معلمه مثل لالایی می مونه
( در هر حال من نه می فهمم چی می گه و نه علاقه ای دارم بفهمم) یه خبر جالبتر اینکه نمره عربی مون رو دیروز داد! اگه بدونی چند شدم شااااااااااااخ در می آری!
!!
از سیزده نمره بود من شدم سه و نیم
!!!!! فکر کن! معلم آخرش نوشته بود متاسفم!!! مهسا.ج هم شد 4.5![]()
راستی من دوستام رو معرفی نکردم....
من و الناز
و شبنم و مهسا جفایی
و مهسا ریحانی اینا همه تو کلاس ما هستن. سوم ریاضی. آذین![]()
هم یکی از بهترین دوستامه که از سوم راهنمایی با من بود و تو خیلی از مشکلاتم کمکم کرده. اون تجربی می خوونه.
خلاصه... این چند روزه طبقه سوم رو هواست!!![]()
شنبه هم قراره کلاس ما جشن بگیره. بچه ها گفتن ناهار پیتزا من گفتم پس چهار تومن باید بیاریم. بعد بچه ها با لحن طلب کارانه ای گفتن که کی می تونه یه پیتزا رو کامل بخوره؟؟؟![]()
من خنده ام گرفت گفتم آخه من می خورم...![]()
![]()
![]()
![]()
همه زدن زیر خنده! اینقده خجالت کشیدم. اون وقت تازه مهسا.ج گفتش که این که هیچی نیست این یه هایدا رو هم کامل می خوره!!![]()
من از کلاس رفتم بیرون!!
خب... اینم از خاطرات امروز و دیروزم.... الان هم می خوام با الناز و مهسا.ج بریم نمایشگاه![]()
کلی خوش می گذره... چرت و پرت زیاد گفتم بزارین یه شعرم بگم که به اینجا یکم امیدوار شین![]()
*************
چشم من چشمه زاینده اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی در آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت، معتادم
و در این راه تباه
- عاقبت هستی خود را دادم –
در دلم آرزو آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
بازبرمیگردی؟
چه تمنای محالی دارم!
خنده ام می گیرد
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
- متلاشی شدن دوستی است -
و عبث بودن پندار سرور آور مهر؟
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
- یا غرق غرور؟!
سینه ام آینه ای است
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
- هیچ...!
من چه دارم که سزاوار تو؟
- هیچ...!
تو همه هستی من، هستی
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
- همه چیز -
تو چه کم داری؟
- هیچ!
--------------------------------------------------------------------------------------------

سلام. امروز افتتاحیه این وبلاگه.
اصلا حالم خوب نیست. می دونم که فکر می کنه الان کنار گذاشتنش واسم راحت بوده ولی نبوده..... می دونین؟ معمولا یعنی اصولا افتتاحیه ها با خوشحالی و ... است. اما من امشب اصلا خوشحال نیستم...
حالم خوش نیست.امروز مدرسه هم بازار شام بود. بازم واسه سید سقا(ناظممون) رفتیم دفتر خانم آقایی(مدیرمون)! از بس که این رضا زاده (ناظم دوما ) می خواد زیراب ناظم گلمون رو بزنه. ماجراهایی بود. دیروز هم چنان آب بازی ای کردیم که نمی دونین!!!!
دیروز ما ساعت 2:15 تعطیل می شدیم. زنگ ناهار طولانی ترین زنگمونه و ساعت 12:15 شروع می شه تا یه ربع به یک. منم پا شدم و با کیسه آب بازی سال 85 رو تو مدرسه افتتاح کردم! باورتون نمی شه که تمام حیاط در عرض 15 دقیقه خیس خالی شد.دوربین هم دست الناز بود. چنان فیلمی گرفت که حظ کردم!
حیف که بلد نیستم وگرنه یه تیکه اش رو می ذاشتم اینجا تا ببینین و حسابی بخندین...
امروز هم روز انتقاد بود. فردا هم هست. سر زنگ خانم ناصری(دبیر دینی) قرار شد که هر کی که خواست بیاد و بچه ها ازش انتقاد کنن بعد هم خانم ناصری نظرشو بگه.من یه جورایی بودم. خلاصه اصلا نوبت به من نرسید. حالا خوبه فردا هم هست...
می دوینن چیه؟چند وقت پیش یه جلسه با مامانا گذاشت که مامانمو به زور بردم. همیشه می گفت این می خواد شما رو شستشوی مغزی بده.... ولی می دونم با دیدنش و شنیدن حرفاش نظرش عوض شد. آقای پری کوچولو هم مثل مامانم حرف می زد. اصلا دوست نداشت درباره معلم دینی مون براش بگم. سریع جبهه می گرفت. منم تصمیم گرفتم براش نگم....
اینا چیزایی بود که اگه حالت پاراگراف اول رو نداشتم یه جورایی شاد بودم ولی....
*******************
تمام لذت نگاهم
در نگاه کردن به چشمان توست
اما افسوس
دیریست از این لذت
- محرومم...
*******************
می خوام اینجا درددل هم بکنم. نمی دونم حوصله گوش دادن بهش رو دارین ؟
اگه دارین بهم بگین... شاید بشه گفت این بشه تنها امید من واسه نوشتن
******************
وقتی یاد آن لحظه ها می افتم بی اختیار چشمهایم پر از اشک می شود. از کنار قشنگترین ساعت های عمر که دیگر هیچ وقت برنمی گردند و قدرشان را ندانستم. خواب آلود و گیج گذشتم تا امروز حسرتشان بی چاره ام کند....

دوستتدارمدوستتدا

