تبليغاتX
پری دریایی

!!شورش در اداره منطقه 6 تهران
تاريخ: سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت :22:0

توگفتی گل رو دوست داری ولی انو می چینی

تو گفتی بارون رو دوست داری ولی وقتی میاد چتر بالا سرت میذاری

تو گفتی ماکارونی رو دوست داری ولی اونو می خوری

پس چطور توقع داری وقتی می گی دوستم داری من نترسم

 

سلام حال شما خوبه؟

ای... منم بدک نیستم. یه جورایی ... چه خبرا؟ خوش می گذره؟می خوام واستون ماجرای شورشمون رو به اداره منطقه شیش تعریف کنم. از اول:

دیروز ما امتحان زبان فارسی داشتیم. منم پریروز فقط و فقط 20دقیقه خوونده بودم!! صبح هم ساعت پنج پا شدم و تا شیش خووندم و بعد خوابیدم تا هفت! بعد هم رفتم مدرسه دیدم مهسا.ج یه گوشه جدا از بچه ها نشسته داره عین چی می خوونه. اصلا حوصله نداشتم و از اون روزای همیشگی به قول مهسا.ج پاچه گیری من بود... من رفتم اول پیش مهسا و یه چند تا اشکال پرسیدم و بعد رفتم پیش شبنم اینا که همچنان بحث پوزش بود. آخه ما یه سری با معلممون کل انداختیم که آقا پوزش ساده است. اونم می گفت نه. توی یکی از امتحان ها داده بود ما هم اکثریت نوشتیم مشتق. خنگ خدا غلط گرفت. گفت نه من گفتم ساده است!!!!! خلاصه ما هنوز نمی دونستیم که اگه پوزش رو بدن چی باید نوشت... حالا اون وسط بچه هاشروع کردن به حرف زدن. حالا منم انگار حوصله دارم! همین طوری سرم رو تکون می دادم. آخر سر هم پا شدم رفتم پیش مهسا. اعصابم داشت می خورید. نمی دونم چم بود. من نمی دونم چرا وقتی آدم حوصله نداره هیشکی درکش نمی کنه؟!؟! رفتم پیش مهسا. حالا نوبت مهسا بود. چته هاپو؟ بهش می گم هیچی. می گه نه... تو باز هاپو شدی. بگـــــو. گفتم مهسا ساکت باش( هی می خواستم مودب باشم نگم خفه... ولی مگه اون ول می کرد؟؟) حالا شروع کرده واسه من شعر هاپ هاپی که یه بار واسه شبنم سروده بودیم!( الان فک می کنین چی بوده!! یه چیز مسخره : هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ دقیقا در وزن پت و مت) منم پا شدم برم یه جا واسه خودم بشینم یه دفعه دیدم مهسا دوید سمت بچه ها گفت: فهمیدم فهمیدم! اونا گفتن چی؟ گفت من فهمیدم واسه تولد پری توچولو چی بگیریم. شبنم گفت چی؟ مهسا گفت همه پول هامونو می ذاریم رو هم یه سگ هم قد خودش می گیریم که یه پاچه بهش آویزونه. همه زدن زیر خنده. خودم خنده ام گرفت ولی با یه لبخند تمومش کردم...

کاش وقتی آدم حوصله نداره اطرافیان درک کنن. نه اینکه بیشتر اعصاب خورد کنن. از طرفی دیدم اینا چه گناهی دارن که باید منه بی حوصله رو تحمل کنن؟ گفتم عب نداره... یه امروز هم از این خنده مصنوعی ها که مهسا حالش بهم می خوره....

 

از بحث اصلی دور شدیم. یادم رفت دیگه نمی خوام غصه دار بنویسم...امتحانمون اون قده سخت بــــــــــود که نگو! البته من همون17-18 می شم. ساعت 8:20 ورقه رو تموم کردم. جمع زدم دیدم 15 نمره نوشتم. دیدم نه بابا ! خیلی کمه. این قده به این مخ فشار آوردیم تا 17-18 نمه رو نوشتم. من هر وقت امتحان بد می دم. اول می ذارم به حساب اینکه من خوب نخووندم. ولی اومدیم بیرون دیدم نه! همه گند زدن!. گفتیم آقا ما که حوزه مون بغل اداره منطقه است! پا شیم بریم اونجا اعتراض!!! منو مهسا و زویا بچه های مدارس مختلفو جمع کردیم و رفتیم ... گفتن برین طبقه دوم سالن کنفرانس. وارد محوطه شدیم بچه گفتن واستیم همین جا شعار بدیم! گفتم بابا مسخره بازیه مگه؟ اومدین اعتراض کنین یا شلوغ بازی؟( خدا می دونه چقدر لحنم بد بود چون خیلی ها چپ چپ نگاه کردن) ولی حق داشتم دیگه.

خلاصه رفتیم و اعتراض هم کردیم. چقدر هم توجه!!! زنگ زدن مدیرمون بیاد! بچه های ریحانه الرسول که همه بزدل پا شدن رفتن. چند تا از فرزانگان بودن موندن و مااها که مال زهرا بودیم! نیلوفر که خوب حرف می زد گفت:

خانم مثلا مدرسه ما یه اسمی در کرده پس ما شاگردای خنگ و تنبلی نیستیم (هممون خنده مون گرفت ولی به لبخند اکتفا کردیم) امتحان نهایی باید با اتکا به کتاب باشه نه نکته ای که معلم باید یادمون بده و ...

خلاصه بهمون ورقه اعتراض دادن و ما هم پر کردیم و گفتن برین مدیرتون داره می آد با سر گروه ادبیات حرف بزنه. خلاصه اینکه فک نکنم رسیدگی شه. آخه باید همگانی تر باشه. فقط خواهش می کنم اگه کسی هم سن و سال من داره این پست رو می خوونه به نظر اونم امتحان سخت بوده پا شه رفیقاشو جمع کنه برن اداره. این طوری بارم سوالای سخت بین سوالای آسون پخش می شه ...

 

امروز هم حوصله ندارم. اگه متن جالب نبود ببخشین. ولی این جا یه محل خصوصیه و دفتر من. کسی حق نداره بگه بد بود. اگه بد بود می تونین دیگه نیاین اینجا.

-------------------------------------------------------------------------------
وقتی قدم می زنم به خیلی چیزها فکر می کنم.

شاید بهتر باشه بگم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم.

یه جور صدای خاص شبیه موسیقی

خیلی مبهم و ضعیف، محیط اطراف منو احاطه می کنه

یه موسیقی ملایم...

در حین قدم زدن تماس صورتم رو با ارواح سرگردون احساس می کنم.

بعضی از اونا در حین رد شدن از کنارم دستشون رو با ملایمت به گونه هایم می کشند

و بعضی از آنها با خشونت به پهلوهایم لگد می کوبند

بعضی از آنها مدام گریه می کنند.

و بعضی از آنها سراغ عشق گمشده شونو از من می گیرن!

و من بی توجه به تمام این صحنه ها، فریاد ها خنده ها، فقط قدم می زنم.

تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسیر عبور من در گذرند.

له شدن یه مورچه در زیر صفحه جدار کفش یک عابر، فاجعه است!

قلب مورچه ها مثل مثل پوستشان سیاه نیست

قلب مورچه ها رنگ سرخ است.

گاهی احساس می کنم در حین قدم زدن پرواز می کنم.

و این حالت در خواب های من تشدید می شود.

من شبها نمی تونم بخوابم.

قلب من گاهی از حرکت باز می ایسته و من با تمام وجود این سکون رو حس می کنم!

و از این سکون نمی ترسم...

 

گاهی اوقات چیزی درون من می رقصه و پایکوبی می کنه

من روحم رو حبس نکردم!

به اینکه گاهی اوقات انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم

من خدا رو در آغوش گرفتم

خدا زیاد هم بزرگ نیست

خدا در آغوش من جا می شه

شاید هم آغوش من زیادی بزرگه

خدا رو که تو آغوش می گیرم دچار لرزهای مقطعی می شم.

تب می کنم و هذیون می گم...

خدا پیشونیه منو می بوسه و من از لذت این بوسه دچار مستی می شم.

خدا یه بار به من گفت تو گناهکار مهربونی هستی

و من خوب می دونم کهگناهای من چقدر غیر قابل بخششن

می دونم زیاد مهمون نمی مونم

اینو نه از خودم، بلکه پدر آسمونی به من گفت

زمان می گذره...

همیشه سعی می کنم خوب باشم

و همیشه بد می مونم!

باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم.

من برای اینکه برای کسی که دوسش دارم شعر بگم هم باید قدم بزنم

مدتی است خیلی افسرده ام

از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی بهم دست می ده

من روح خودمو معتاد به زنده بودن کردم!

و از این متاسفم!

و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه رو لگد نکنم ناخواسته غنچه های بوته گلی رو لگد مال کردم ...

 

من این روزها مدام هذیون می گم

آسمون واسه من بنفشه

...

باید کمی قدم بزنم...

 -----------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: می خواستم دیشب آپ کنم ولی عکسم حاضر نبود.

حباب روی آب آمده توسطیری کوچولو | موضوع: | لينک ثابت |
کینگ کونگ و امتحان حسابان
تاريخ: یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت :0:14

وقتي تو گريه ميكني ، شك ميكنم به بودنم...پر ميشم از خالي شدن ، گم ميشه چيزي از تنم...اسير بي وزني ميشم ، رها شده تو يك قفس...كلافه ميشم از خودم ، خسته ميشم از همه كس....

 

بـــــــــــــــــــــــــه بــــــــــــــــــــــــه!

می بینم که باز اومدی حرفای منو گوش کنی! بابا تو چه حوصله داری هر روز سیریش می شی پای این کامپیوتر.... اصلا به تو چه!... نمی گم.... نمی گم امروز حسابان رو چطور دادم.

نخیر رشوه هم قبول نمی کنم. چی؟ چقدر؟ هزار تومن؟؟ با هزار تومن بهت ماچ هم نمی دن! نه خیر... دو تومن؟ باهاش می شه فوق فوقش یه دونه کارت اینترنت می تونی بخری که ده ساعت داره! اِه! تو چقد سیریشی... بابا نمی خوام بگم؟

چی ؟ تو آموزش پرورش پارتی داری؟ خب این دیگه به من چه! نه نه نه! صب کن نرو. گفتی چی؟ نمره مو واسم درست می کنه؟ یعنی بخوونم یا نخوونم بیسته؟ آره؟ ای ول! خب حالا که این قده دوستای خوبی هستین بهتون می گم.(بازم دارم منت می ذارم ها!! چون من خودم نمره هام عالیه به کمک کسی احتیاج نودارم!!)

دیروز در کمال ریلکسی رفتم خونه مامان بزرگم از صبح! و تقریبا دیروز جز یکی دو ساعت تازه اونم تو مهمونی درس نخووندم! من همیشه می گم بابا این معلممون این قده امتحان گرفته که من فولم! تا امروز صبح هم همین حس رو داشتم. ولی حالا صبحی هی فک می کردم چیزی بارم نیست. خلاصه بعد از این که ساعت نزدیک هشت شد و به زور کردنمون توی کلاس ها ورق ها رو دادن.! سوال یک همونی بود که آرزو می کردم نیاد! چقدر هم نیومد... خلاصه جواب دادم. می شه گفت سخت نبود. از بیست نمره فقط نیم تا یه نمره( بستگی داره چطوری  صحیح کنن) بلد نبودم. اونم رسم آرک ها بود!!! انتگرال رو هم نخوونده رفتم بدم! چون این قده چرت بود احتیاج نداشت واسش وقت بزارم.آخرین سوال هم همین بود! جونم رو همین سوال آخر در آورد. نمی تونستم نقطه یابی کنم. سوالی که جوابش سه چهار خط بود رو من هی خط زدم. هی نوشتم. هی خط زدم. هی نوشتم! یک صفحه کامل صرف همین یه سوال شد تا آخر سر با شک و تردید نوشتم و خط نزدم!! حالا ببینین چه رسم چرتی هم بود

F(x) = 2 - | x – 1 |

حالا به من بگین ببینم کاری داره؟؟؟تازه! امروز ول خرجی کردن وسط امتحان بهمون کاکائو هم دادن!! امروز قبل از اینکه برگه ها رو بدن. من می رفتم پیش بر و بچه ها و سلام و احوال پرسی و ... که یکی از این مراقب ها انگار چشمش به من بود که تا من پا می شم منو بشونه!!! این قده حرصم گرفت که نگو!

وسط امتحان که کاکائو می دادن ردیف ما رو اون خانومه می داد. به من که تعارف کرد یه نگاه کردم و گفتم:

-          این چیه؟

عصبی نگاه کرد و گفت: شبیه چیه به نظرت؟

-          کاکائو

-          خوبه هوشت می رسه و اینو می فهمی

-          اینو که می فهمم نمی فهمم دست مراقب چی کار می کنه؟!؟! معمولا این کارا رو کسای دیگه می کنن!!! ( دیگه روم نشد بگم خدمتکارا)

-          بردار بینم! حیفه پول که واسه شماها خرج شه!

-          منم از همین تعجب می کنم. مدیر این مدرسه چقده ول خرجه

چنان نگاهی کرد که نزدیک بود خودمو ...

-          حالا مطمئن باشم چیزی توش نیس؟....( سریع تصحیح کردم) یعنی من صبحونه نخوردم ...

زنه دیگه محل نداد رفت!!! نذاشت کاکائو م بردارم. اون قده حرصم گرفت!!! ولی از طرفی هم خوشم اومد خوب جوابشو دادم! این به اون در!!

راستی!!! نگفتم نمره ام چند می شه!! احتمالا می شم 18 یا 19

 

دِدِدِ! داشت یادم می رفت. دیروز که رفته بودیم خونه مامانی با عمو رفتیم پایین . یه فیلم گذاشت!!! بیــــــــــســــــــــت! اسمش هم کینگ کونگه! حتما برین ببینین چون فوق الهاده فیلم قشنگیه...

 

اگه موافق بودین بگین به طور خلاصه براتون تعریف می کنم. اینم چند تا عکس که یکم تحریک شین!!

فیلمی است بسیار بسیار قشنگ اگه ندیدین از دستتون رفته! همین!  دومین فیلم هم شده! اولیش رو نمی دونم دیگه نپرسین( چون می دونم حوصله ندارین یه پنجره دیگه باز کنین با سایز کوچیکتر همین جا می ذارم)

 

این کینگ کونگه که داره از جی افش دفاع می کنه

این اون دایناسور است که می خواد جی اف کینگ کونگ رو بخوره

زورش به کینگ نرسید اومده سراغ رفیقای دختره

اینجا همچین یارو می زنه که....

 

اینم مال آخر فیلمه که واسه منافع می آرنش شهر!

رفته بالای برج می خوان بکشنش

اینجا اعصابش ریخته بهم نمی دونه جی افش کجاس

کینگ کونگ روی اون لبه نشسته نمی تونین ببینینش

 

خب دیگه!!

کلی ذوق زده شدم که الان اینا رو واستون گذاشتم!!

پس فردا هم امتحان زبان فارسی دارم بازم اگه ماجرا داشتم آپ می کنم.

و دیگه اینکه.... بازم مثل دفعه پیش منتظر دعاهاتون هستم. خیلی ممنون.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

در ضمن محض تنوع( از بس که من تنوع طلبم!!) آهنگ وبم رو هر چند وقت یه بار عوض می کنم. من که شاد شدم( البته غم دارم ها!! ولی کمتر... می خوام بی خیال شم!!! ) واسه همین به نظرم اومد که این آهنگ رو بزارم....

منتظر دلگرمی ها و دعاها هستم

حالا همه دستا بالا:

خدایا تو رو به این کوه های شمرون به این سفید رود به این شیرین کام پری دریایی نمره خوب بیاره این هفت تا امتحان رو

حالا یه آمین بلند! مرسی!

تا بعد.........

 

 

حباب روی آب آمده توسطیری کوچولو | موضوع: | لينک ثابت |
می خوام شاد باشم
تاريخ: چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت :22:4

سلام سلام!

حال شما؟ احوال شما؟ همه خوبین؟ مامان بابا ها خوبن؟ خب خدا رو شکر!

اگه بدونین امروز چقده ذوق دالم!! اگه بدونین اگه بدونـــــــــــــین! اون وقت شما هم مثل من ذوق زده می شین. آقا اول من اینو. بگم. به این نتیجه رسیدم که دیگه نمی خوام وبلاگم غمگین باشه.وقتی می تونم شاد باشم چرا همش به اون چیزایی که ناراحتم می کنه باید فکر کنم؟ اصلا من فکر می کنم چه دلیلی داره بیام بنویسم و شماها هم بفهمین؟ خودمون 10000000 تا غم داریم! کی حوصله داره اراجیف منو بخوونه؟ واسه همین از این لحظه به بعد این وبلاگ به یه وبلاگ شاد تبدیل خواهد شد و از شما دوستان و عزیزان و فامیل ها و ( خلاصه هر کی تو دستتونه) دعوت می شه تا بیاین و بخوونین ( تبلیغات برای وبلاگ!!!) خب... اینم گفتم...

 

آره می دونم می دونم هی دارین تند تند می خونین بلکه بفهمین من چرا خوشحالم! خب منم یکم کشش می دم که شماها هم تشنه تر شین! همون طور که همه می دونین ( اگه هم نمی دونین بدونین که) امسال امتحان نهایی دارم! و منم بچه درس خون ( آره جون خودم) از اونجایی که امسال نمره های نهایی مهمه تصمیم گرفتم درس بخوونم. امتحان "دین و زندگی" رو که به دلایلی نشد خوب بخوونم. عیب نداره حالا یه درسم خوب نمی شه. به خودم امید واری دادم که ببین! دختر خوب ! گل من می شینی این دو روز هندسه رو می ذاری پشتش. به خاطر معلم هندسه هم که شده باید نمره خوب بیاری.

آخه معلم هندسه مون هم جوونه هم خیلی باهاله... اصلا با بقیه معلم ها فرق فوکوله...

خلاصه... دیروز با بی حالی تموم! به زور کمربند و مارمولک تو  سرداب ( مگه تو خونه های الان از اینا هم پیدا می شه؟!؟!؟!) نشستم به هر زحمتی بود درس خووندم. آذین هم زیست داشت. واسه همین خیلی این دو سه روزه با هم حرف نزدیم ( البته من 6 بار زدم که 5 بارش رو پشت خطی بودم! اون نامرد هم فقط یه بار زنگید)

قسمت جالب از این جا شروع می شه!

امروز صبح هم ساعت 4:30 پا شدم که بشینم اشکالام رو بخوونم. من که شبا شام نمی خورم دیشب خوردم. شب که خوابم نبرد از سنگینی هیچ! صبح هم تو شکمم قل قل بود!!!( نمی دونم مال شام دیشب بود نمی دونم مال استرس بود...) رفتیم حوزه ... ساعت 10 مین به 7 من اونجا بودم دیدم فقط بچه های مدرسه ما اومدن ( بس که همه خر خوونیم و اشکال نداریم واسه همینه که زود می آیم) خلاصه منم رفتم سه تا اشکالام رو پرسیدم تا اینکه مهسا .ج اومد. خلاصه یکم غر زد که دیروز فقط از 2 تا 8 خوونده !!! و ادامه داد درس خووندن! من سه فصل رو فول بودم ولی فصل چهارم رو دیروز برای اولین بار بود که می خوندم ( دست بزنید بابا برام خسته شدم !!!) خلاصه یکم گذشت شبنم هم اومد و گفت که نرسید تموم کنه. چون صبح یکی از بچه ها بهش گفته من اشکال دارم می شه بیام خونتون اونم قبول کرده و قرار بود که سپیده ساعت 5 بیاد و اونم....

اصلا نمی دونین شما چه حالی می ده وقتی آدم درس نمی خوونه و بدون امید به تقلب پا می شه می آد امتحان بده!!

بالاخره ساعت شد هشت و ما رفتیم تو سالن رنگی. صندلی من همچنان شیب دار بود. یکی از مراقبا خیلی مهربونه. خیلی خوش برخورده . داشت از جلو میزم رد می شد با خنده گفتم:

خانم صندلی من درست نشد؟

خانمه خندید و گفت به من نباید بگی به حساس باید بگی!

فک کردم می گه تو خیلی حساسی! گفتم: نه من حساس نیستم! ولی شیب داره یکم سخته. ورقه هام می افته

گفت: دختر جون می گم باید بری به اون خانم حساس بگی!

منم صدام رو مثل خودش یکم آوردم پایین و گفتم: خانمه چرا حساسه؟ ناراحت می شه بگم مدرسشون صندلی درست حسابی نداره؟!؟!

خانمه ترکید از خنده و گفت: بابا فامیل تو چیه.

جواب دادم.

گفت: فامیل اونم حساسه!

منم دندونامو ای جوری نشون دادم و گفتم : اَووووو!

خلاصه ضایع شدم ملس! نشستیم شروع کردیم به امتحان دادن! سوال یک ایول! سوال دو؟ می ذارم آخر سر . سوال سه؟ ایول! سوال چهار؟ ایول!... سوال 16 و 17 رو از هندسه در فضا بود ! (همونی که من دفعه اولم بود خووندم!) خلاصه همه رو جواب دادم ( بله؟؟؟ من ؟؟؟  من همه رو نوشتم؟!؟!)  کلی ذوق مرگ شدم!بعد سوال دو رو هم نوشتم!( خدایی بود که یادم اومد! چون اون تیکه رو می خواستم صبح بخوونم منتها یادم رفته بود بالاش رو تا بزنم.)برای اولین بار ورقه ام رو یه بار چک کردم و گفتم ایول! پا شدم ورقه ام رو دادم به خانم مهربونه و  اومدم بیرون. یکی دو تا از سوالا رو که شک داشتم پرسیدم. تنها اشکالم هم توی توضیح مثال نقضه! فرضیه رو نوشتم قضیه!

 

راستی نگفتم جاهامون چطوریه! ما خیلی خوش شانسیم چون نصفی از بچه های مدرسمون با هم و کنار هم تو همین سالن شیشه ای ان! بقیه توی کلاس ها! الناز  با اینکه 20 تا شماره قبل منه دو تا ردیف جلوی منه و دم در. خلاصه مهسا.ج هم با فاصله زیادی که داره سه ردیف عقب تر. سه ردیف عقبتر هم مهسا.ر چند تا هم عقب تر می شینه شبنم.

 

خلاصه من داشتم می اومدم دیدم اله نشسته وقتی از در رفتم یه جوری که کسی نبینه ابرو انداختم بالا که همه رو نوشتم اونم خندید. اشاره کردم که زود بیاد و بعد یه 5 مینی گذشت دیدم نیومد رفتم اونجا دیدم داره چک می کنه یهو منو دید خنده اش گرفت. منم  دستام رو آوردم بالا شروع کردم به بشکن زدن( بی صدا) و چرخیدم قر دادم. بعد که برگشتم دیدم خانم مهربونه پشت اله است. خنده ام گرفت. دوباره این شکلی خندیدم  !بعد عین آدم آهنی ها اومدم بیرون. رفتم سوخت گیری کردم و اومدم دیدم اله اومد. کلی ذوق کردم دویدم بغلش کردم که من می شم 19.75! اونم خوشحال شد! خلاصه دیدم مهسا.ر هم اومد تو وسایلش یکی از نمونه سوالای این تبلیغاتی ها که می آن دم مدرسه بود داشت. گفتم اله بدو بریم که به ما هم برسه. اله هم دوید.( حالا این حوزه ما هم این قدر گنده است که نگو!!!) رسیدیم دم درآقا اومدیم بیرون انگار شخص مهمی باشیم دو هزار تا دست اومد جلو

-          خوشحال می شیم توی آزمون های رایگان قلم چی شرکت کنید

-          کلاس های رایگان برای رشته ریاضی

-          نمونه سوالای امتحان های شهویر سال گذشته!!! و امتحان نهایی سالهای اخیر

-          تدریس خصوصی...

-          نمونه سوالات بعثت....

یه آن احساس کردم چه آدم ها مهمی هستیم! مثل این شخصیت های سیاسی هست تا می آن بیرون ده نفر می ریزن سرشون!!! خیلی باحال بود!

خلاصه وقتی با اله برگشتیم دستامون پر بود!

منم دیدم دیرم می شه زودی خداحافظی کردم و اومدم خونه. تمام راه رو شعر می خووندم!!!

وای بچه ها!!! دعا کنید این هشت تا امتحان هم نمره خوب بیارم. البته به مامانم گفتم واسه عربی و ادبیات بالای 15 حساب نکنه... امیدوارم بقیه رو بیست شم... دعا کنین یه وقت بی حوصله نشم درس نخوونم ها! دعا کنین هر چی خووندم یادم باشه بقیه رو اگه نخوونده بودم درک! چشمم کور می خواستم بخوونم!

 

دستتون درد نکنه! پیر شین الهی! دستتون نمک زیاد داره! خیر از جوونی نبینین( یعنی ببینین! اشتب لپی بود...) ببخشید که دوباره چونم راه افتاده!! چی کار می شه کرد! باید بسوزین و بسازین

 

ممنونم که وقت گذاشتین و دو ساعت زل زدید به مانیتور و شماره چشتون شد 5!

 

 

 می خوام شاد باشم...

تاااااااااااااا

بعد.................

 

حباب روی آب آمده توسطیری کوچولو | موضوع: | لينک ثابت |
...برو عزیزم
تاريخ: دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت :0:19

سلام بچه ها حال شما خوبه؟ شکر! مثل من گرفته نباشین ها!! فردا اولین امتحانه و احتمال قوی کلی خاطره خواهیم داشت... راستی آهنگ وبم رو عوض کردم. نظرتون چیه؟ من اینو خیلی دوست دارم. می خواستم یه چیز دیگه بزارم ولی خب! نشد دیگه( شما هم حالا گیر ندین چی... نه اصرار نکن نه نمی گم)

اینو قبل وقتی تیراژ " زندگی به شرط خنده" شروع شد نوشتم و همین که فیلم شروع شد نوشته منم تموم شد! آخه وقتی دلم می گیره اصلا نمی فهمم چطوری می نویسم! به هر حال اینا درد دلای منه...

اگه ناراحتتون کرد ببچخین به بزرگی تون! اگه همچنان ناراحت موندین که دیگه به من چه! می تونی نخوونده همین الان بری... پس کسی غر نزنه که چرا غمگین و ... خــــــــــب؟

شب همگی خوش ...

 

من برم

کاری نداری؟

کاری نداری مثل همیشه؟

نه ... مدتهاست کاری نداری ... مدتهاست که چشات دیگه مال من نیست ... مدتهاست که توی دور دست ها ایستادی روی اوج و از اون بالا به من نگاه می کنی. تو که اون بالایی ... نه ... چه کاری می تونی با من داشته باشی؟ من چه کاری دارم به جز گریه هام و خستگی هام و دلتنگی هام؟

موندنمون که زوری نیست بزار برو... برو که اینجا پر شده از گریه های من برو تا تو این سیل غرق نشی ... برو که فردا منتظر آدم های خوبه ... دنیا منتظر آدم های غمگینی مثل من نیست! دنیا منو و امثال منو می بره زیر آب... تنهایی دیگه سهم ماست غصه ای نیست گله و شکایتی نیست...

برو که من دیگه چیزی رو زوری نمی خوام. سنگ شدی می دونم. غصه داری می دونم. اما من چطور می تونم این غم بزرگ رو با دستای کوچولوم بردارم و بندازم توی دریا. برو به این اشکام که گه گاهی می بینیشون توجه نکن... اینا دیگه عضوی از وجود من شدن. چشمای من که نباید همیشه بارونی باشه تا باورت شه! اصلا بذار باورت نشه!  دنیای تنهای من دنیای غرق شده هاست.تو که خودت نجات غریقی عزیز. برو که من سنگینم با خودم می برمت زیر آب. من که دووم می آرم آخه گفتم که ... اونجا دیگه شده خوونه ی من. من یه نیمه انسانم ولی تو یه انسانی...

برو که شب درازه عزیز. قصه فراموش کردنم سعی کن برات سخت نباشه... می تونی ساده بگذری و بگی: « این نیز می گذرد...»

نمی دونی که تو دنیای تنگ پنجره آسمون چه بی قراری ها که نمی کنه. نمی دونی چشای ابر دلم چقدر سنگینه ... شاید حق با تو باشه... آخه من بازم فراموش کردم که همیشه حق با توئه ... تنهام... خیلی تنهام...

ما عادت می کنیم که عادت کنیم به این تنهایی

 ولی مراقب باش که تو خدای ناکرده عادت نکنی که عادت کنی... آخه یه جا خووندم« اگه عادت کنیم که عادت نکنیم خوشبختیم... »

عزیزم فردا مال توست!

ناراحت نباش که امروز رو ممکنه تنها بمونی در عوض فردا هاست که خاطرخواهات همین طور بیشتر می شن و باز من می مونم و یه دنیا ... ! جالبه نه؟ می دونم جالبه... البته نه واسه تو. آخه من می دونم که دیگه مثل قبلا ها برات جالب نیستم.

به نوشته هام نخند... اگه ننویسم که سر دلم می مونه! یه روز یکی بهم گفت هر وقت هر فکری یا احساسی داری به من بگو. من که نمی تونم  نوشته هامو واست بخوونم .

خودت باید ببینی

می ترسم بازم این من بوده باشم که خودخواهانه تورو نگه داشتم.

آخه می دونی عزیزم

تو دیگه منو مثل قبل دوست نداری ... !

 

حباب روی آب آمده توسطیری کوچولو | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo