|
توگفتی گل رو دوست داری ولی انو می چینی تو گفتی بارون رو دوست داری ولی وقتی میاد چتر بالا سرت میذاری تو گفتی ماکارونی رو دوست داری ولی اونو می خوری پس چطور توقع داری وقتی می گی دوستم داری من نترسم سلام حال شما خوبه؟ ای... منم بدک نیستم دیروز ما امتحان زبان فارسی داشتیم. منم پریروز فقط و فقط 20دقیقه خوونده بودم!! کاش وقتی آدم حوصله نداره اطرافیان درک کنن. نه اینکه بیشتر اعصاب خورد کنن. از طرفی دیدم اینا چه گناهی دارن که باید منه بی حوصله رو تحمل کنن؟ گفتم عب نداره... یه امروز هم از این خنده مصنوعی ها که مهسا حالش بهم می خوره.... از بحث اصلی دور شدیم. یادم رفت دیگه نمی خوام غصه دار بنویسم...امتحانمون اون قده سخت بــــــــــود که نگو! البته من همون17-18 می شم. ساعت 8:20 ورقه رو تموم کردم. جمع زدم دیدم 15 نمره نوشتم. دیدم نه بابا ! خیلی کمه. این قده به این مخ فشار آوردیم تا 17-18 نمه رو نوشتم. من هر وقت امتحان بد می دم. اول می ذارم به حساب اینکه من خوب نخووندم. خلاصه رفتیم و اعتراض هم کردیم. چقدر هم توجه!!! زنگ زدن مدیرمون بیاد! بچه های ریحانه الرسول که همه بزدل پا شدن رفتن. چند تا از فرزانگان بودن موندن و مااها که مال زهرا بودیم! خانم مثلا مدرسه ما یه اسمی در کرده پس ما شاگردای خنگ و تنبلی نیستیم (هممون خنده مون گرفت ولی به لبخند اکتفا کردیم خلاصه بهمون ورقه اعتراض دادن و ما هم پر کردیم و گفتن برین مدیرتون داره می آد با سر گروه ادبیات حرف بزنه. خلاصه اینکه فک نکنم رسیدگی شه. آخه باید همگانی تر باشه. فقط خواهش می کنم اگه کسی هم سن و سال من داره این پست رو می خوونه به نظر اونم امتحان سخت بوده پا شه رفیقاشو جمع کنه برن اداره. امروز هم حوصله ندارم. اگه متن جالب نبود ببخشین. ولی این جا یه محل خصوصیه و دفتر من. کسی حق نداره بگه بد بود. اگه بد بود می تونین دیگه نیاین اینجا. ------------------------------------------------------------------------------- شاید بهتر باشه بگم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم. یه جور صدای خاص شبیه موسیقی خیلی مبهم و ضعیف، محیط اطراف منو احاطه می کنه یه موسیقی ملایم... در حین قدم زدن تماس صورتم رو با ارواح سرگردون احساس می کنم. بعضی از اونا در حین رد شدن از کنارم دستشون رو با ملایمت به گونه هایم می کشند و بعضی از آنها با خشونت به پهلوهایم لگد می کوبند بعضی از آنها مدام گریه می کنند. و بعضی از آنها سراغ عشق گمشده شونو از من می گیرن! و من بی توجه به تمام این صحنه ها، فریاد ها خنده ها، فقط قدم می زنم. تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسیر عبور من در گذرند. له شدن یه مورچه در زیر صفحه جدار کفش یک عابر، فاجعه است! قلب مورچه ها مثل مثل پوستشان سیاه نیست قلب مورچه ها رنگ سرخ است. گاهی احساس می کنم در حین قدم زدن پرواز می کنم. و این حالت در خواب های من تشدید می شود. من شبها نمی تونم بخوابم. قلب من گاهی از حرکت باز می ایسته و من با تمام وجود این سکون رو حس می کنم! و از این سکون نمی ترسم... گاهی اوقات چیزی درون من می رقصه و پایکوبی می کنه من روحم رو حبس نکردم! به اینکه گاهی اوقات انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم من خدا رو در آغوش گرفتم خدا زیاد هم بزرگ نیست خدا در آغوش من جا می شه شاید هم آغوش من زیادی بزرگه خدا رو که تو آغوش می گیرم دچار لرزهای مقطعی می شم. تب می کنم و هذیون می گم... خدا پیشونیه منو می بوسه و من از لذت این بوسه دچار مستی می شم. خدا یه بار به من گفت تو گناهکار مهربونی هستی و من خوب می دونم کهگناهای من چقدر غیر قابل بخششن می دونم زیاد مهمون نمی مونم اینو نه از خودم، بلکه پدر آسمونی به من گفت زمان می گذره... همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مونم! باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم. من برای اینکه برای کسی که دوسش دارم شعر بگم هم باید قدم بزنم مدتی است خیلی افسرده ام از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی بهم دست می ده من روح خودمو معتاد به زنده بودن کردم! و از این متاسفم! و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه رو لگد نکنم ناخواسته غنچه های بوته گلی رو لگد مال کردم ... من این روزها مدام هذیون می گم آسمون واسه من بنفشه ... باید کمی قدم بزنم... پ ن: می خواستم دیشب آپ کنم ولی عکسم حاضر نبود.
وقتي تو گريه ميكني ، شك ميكنم به بودنم...پر ميشم از خالي شدن ، گم ميشه چيزي از تنم...اسير بي وزني ميشم ، رها شده تو يك قفس...كلافه ميشم از خودم ، خسته ميشم از همه كس.... بـــــــــــــــــــــــــه بــــــــــــــــــــــــه! می بینم که باز اومدی حرفای منو گوش کنی! بابا تو چه حوصله داری هر روز سیریش می شی پای این کامپیوتر.... اصلا به تو چه! نخیر رشوه هم قبول نمی کنم. چی ؟ تو آموزش پرورش پارتی داری؟ دیروز در کمال ریلکسی رفتم خونه مامان بزرگم از صبح F(x) = 2 - | x – 1 | حالا به من بگین ببینم کاری داره؟؟؟تازه! امروز ول خرجی کردن وسط امتحان بهمون کاکائو هم دادن!! وسط امتحان که کاکائو می دادن ردیف ما رو اون خانومه می داد. به من که تعارف کرد یه نگاه کردم و گفتم: - این چیه؟ عصبی نگاه کرد و گفت: شبیه چیه به نظرت؟ - کاکائو - خوبه هوشت می رسه و اینو می فهمی - اینو که می فهمم نمی فهمم دست مراقب چی کار می کنه؟!؟! معمولا این کارا رو کسای دیگه می کنن!!! ( دیگه روم نشد بگم خدمتکارا) - بردار بینم! حیفه پول که واسه شماها خرج شه! - منم از همین تعجب می کنم. مدیر این مدرسه چقده ول خرجه چنان نگاهی کرد که نزدیک بود خودمو ... - حالا مطمئن باشم چیزی توش نیس؟....( سریع تصحیح کردم) یعنی من صبحونه نخوردم ... زنه دیگه محل نداد رفت!!! راستی!!! نگفتم نمره ام چند می شه!! احتمالا می شم 18 یا 19 دِدِدِ! داشت یادم می رفت. دیروز که رفته بودیم خونه مامانی با عمو رفتیم پایین . یه فیلم گذاشت!!! اگه موافق بودین بگین به طور خلاصه براتون تعریف می کنم. اینم چند تا عکس که یکم تحریک شین!! فیلمی است بسیار بسیار قشنگ اگه ندیدین از دستتون رفته! همین! دومین فیلم هم شده! اولیش رو نمی دونم دیگه نپرسین( چون می دونم حوصله ندارین یه پنجره دیگه باز کنین با سایز کوچیکتر همین جا می ذارم) این کینگ کونگه که داره از جی افش دفاع می کنه زورش به کینگ نرسید اومده سراغ رفیقای دختره اینم مال آخر فیلمه که واسه منافع می آرنش شهر! اینجا اعصابش ریخته بهم نمی دونه جی افش کجاس خب دیگه!! کلی ذوق زده شدم که الان اینا رو واستون گذاشتم!! پس فردا هم امتحان زبان فارسی دارم بازم اگه ماجرا داشتم آپ می کنم. و دیگه اینکه.... بازم مثل دفعه پیش منتظر دعاهاتون هستم. خیلی ممنون. -------------------------------------------------------------------------------------------------------- در ضمن محض تنوع( از بس که من تنوع طلبم!!) آهنگ وبم رو هر چند وقت یه بار عوض می کنم منتظر دلگرمی ها و دعاها هستم حالا همه دستا بالا: خدایا تو رو به این کوه های شمرون حالا یه آمین بلند! تا بعد.........
سلام سلام! حال شما؟ احوال شما؟ همه خوبین؟ مامان بابا ها خوبن؟ خب خدا رو شکر! اگه بدونین امروز چقده ذوق دالم! آره می دونم می دونم هی دارین تند تند می خونین بلکه بفهمین من چرا خوشحالم! آخه معلم هندسه مون هم جوونه هم خیلی باهاله... اصلا با بقیه معلم ها فرق فوکوله... خلاصه... دیروز با بی حالی تموم! قسمت جالب از این جا شروع می شه! امروز صبح هم ساعت 4:30 پا شدم که بشینم اشکالام رو بخوونم. من که شبا شام نمی خورم دیشب خوردم. شب که خوابم نبرد از سنگینی هیچ! صبح هم تو شکمم قل قل بود!!! اصلا نمی دونین شما چه حالی می ده وقتی آدم درس نمی خوونه و بدون امید به تقلب پا می شه می آد امتحان بده!! بالاخره ساعت شد هشت و ما رفتیم تو سالن رنگی خانم صندلی من درست نشد؟ خانمه خندید و گفت به من نباید بگی به حساس باید بگی! فک کردم می گه تو خیلی حساسی! گفتم: نه من حساس نیستم! ولی شیب داره یکم سخته. ورقه هام می افته گفت: دختر جون می گم باید بری به اون خانم حساس بگی! منم صدام رو مثل خودش یکم آوردم پایین و گفتم: خانمه چرا حساسه؟ خانمه ترکید از خنده و گفت: بابا فامیل تو چیه. جواب دادم. گفت: فامیل اونم حساسه! منم دندونامو ای جوری نشون دادم خلاصه ضایع شدم ملس! راستی نگفتم جاهامون چطوریه! ما خیلی خوش شانسیم چون نصفی از بچه های مدرسمون با هم و کنار هم تو همین سالن شیشه ای ان! خلاصه من داشتم می اومدم دیدم اله نشسته وقتی از در رفتم یه جوری که کسی نبینه ابرو انداختم بالا که همه رو نوشتم اونم خندید. - خوشحال می شیم توی آزمون های رایگان قلم چی شرکت کنید - کلاس های رایگان برای رشته ریاضی - نمونه سوالای امتحان های شهویر سال گذشته!!! - تدریس خصوصی... - نمونه سوالات بعثت.... یه آن احساس کردم چه آدم ها مهمی هستیم! خلاصه وقتی با اله برگشتیم دستامون پر بود! منم دیدم دیرم می شه زودی خداحافظی کردم و اومدم خونه. تمام راه رو شعر می خووندم!!! وای بچه ها!!! دعا کنید این هشت تا امتحان هم نمره خوب بیارم. دستتون درد نکنه! ممنونم که وقت گذاشتین و دو ساعت زل زدید به مانیتور و شماره چشتون شد 5! تاااااااااااااا بعد.................
سلام بچه ها حال شما خوبه؟ شکر! مثل من گرفته نباشین ها!! اینو قبل وقتی تیراژ " زندگی به شرط خنده" شروع شد نوشتم و همین که فیلم شروع شد نوشته منم تموم شد! آخه وقتی دلم می گیره اصلا نمی فهمم چطوری می نویسم! به هر حال اینا درد دلای منه... اگه ناراحتتون کرد ببچخین به بزرگی تون! شب همگی خوش ... من برم کاری نداری؟ کاری نداری مثل همیشه؟ نه ... مدتهاست کاری نداری ... مدتهاست که چشات دیگه مال من نیست ... مدتهاست که توی دور دست ها ایستادی روی اوج و از اون بالا به من نگاه می کنی. تو که اون بالایی ... نه ... چه کاری می تونی با من داشته باشی؟ من چه کاری دارم به جز گریه هام و خستگی هام و دلتنگی هام؟ موندنمون که زوری نیست بزار برو... برو که اینجا پر شده از گریه های من برو تا تو این سیل غرق نشی ... برو که فردا منتظر آدم های خوبه ... دنیا منتظر آدم های غمگینی مثل من نیست! دنیا منو و امثال منو می بره زیر آب... تنهایی دیگه سهم ماست غصه ای نیست گله و شکایتی نیست... برو که من دیگه چیزی رو زوری نمی خوام. سنگ شدی می دونم. غصه داری می دونم. اما من چطور می تونم این غم بزرگ رو با دستای کوچولوم بردارم و بندازم توی دریا. برو به این اشکام که گه گاهی می بینیشون توجه نکن... اینا دیگه عضوی از وجود من شدن. چشمای من که نباید همیشه بارونی باشه تا باورت شه! اصلا بذار باورت نشه! دنیای تنهای من دنیای غرق شده هاست.تو که خودت نجات غریقی عزیز. برو که من سنگینم با خودم می برمت زیر آب. من که دووم می آرم آخه گفتم که ... اونجا دیگه شده خوونه ی من. من یه نیمه انسانم ولی تو یه انسانی... برو که شب درازه عزیز. قصه فراموش کردنم سعی کن برات سخت نباشه... می تونی ساده بگذری و بگی: « این نیز می گذرد...» نمی دونی که تو دنیای تنگ پنجره آسمون چه بی قراری ها که نمی کنه. نمی دونی چشای ابر دلم چقدر سنگینه ... شاید حق با تو باشه... آخه من بازم فراموش کردم که همیشه حق با توئه ... تنهام... خیلی تنهام... ما عادت می کنیم که عادت کنیم به این تنهایی ولی مراقب باش که تو خدای ناکرده عادت نکنی که عادت کنی... آخه یه جا خووندم« اگه عادت کنیم که عادت نکنیم خوشبختیم... » عزیزم فردا مال توست! ناراحت نباش که امروز رو ممکنه تنها بمونی در عوض فردا هاست که خاطرخواهات همین طور بیشتر می شن و باز من می مونم و یه دنیا ... ! جالبه نه؟ می دونم جالبه... البته نه واسه تو. آخه من می دونم که دیگه مثل قبلا ها برات جالب نیستم. به نوشته هام نخند... اگه ننویسم که سر دلم می مونه! یه روز یکی بهم گفت هر وقت هر فکری یا احساسی داری به من بگو. من که نمی تونم نوشته هامو واست بخوونم . خودت باید ببینی می ترسم بازم این من بوده باشم که خودخواهانه تورو نگه داشتم. آخه می دونی عزیزم تو دیگه منو مثل قبل دوست نداری ... !
|
About
کلیه حقوق این وبلاگ Archivesبهمن 1387آذر 1387 آبان 1387 آذر 1386 آبان 1386 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
شب خاموش- مانی |