تبليغاتX
پری دریایی

!!شورش در اداره منطقه 6 تهران
تاريخ: سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت :22:0

توگفتی گل رو دوست داری ولی انو می چینی

تو گفتی بارون رو دوست داری ولی وقتی میاد چتر بالا سرت میذاری

تو گفتی ماکارونی رو دوست داری ولی اونو می خوری

پس چطور توقع داری وقتی می گی دوستم داری من نترسم

 

سلام حال شما خوبه؟

ای... منم بدک نیستم. یه جورایی ... چه خبرا؟ خوش می گذره؟می خوام واستون ماجرای شورشمون رو به اداره منطقه شیش تعریف کنم. از اول:

دیروز ما امتحان زبان فارسی داشتیم. منم پریروز فقط و فقط 20دقیقه خوونده بودم!! صبح هم ساعت پنج پا شدم و تا شیش خووندم و بعد خوابیدم تا هفت! بعد هم رفتم مدرسه دیدم مهسا.ج یه گوشه جدا از بچه ها نشسته داره عین چی می خوونه. اصلا حوصله نداشتم و از اون روزای همیشگی به قول مهسا.ج پاچه گیری من بود... من رفتم اول پیش مهسا و یه چند تا اشکال پرسیدم و بعد رفتم پیش شبنم اینا که همچنان بحث پوزش بود. آخه ما یه سری با معلممون کل انداختیم که آقا پوزش ساده است. اونم می گفت نه. توی یکی از امتحان ها داده بود ما هم اکثریت نوشتیم مشتق. خنگ خدا غلط گرفت. گفت نه من گفتم ساده است!!!!! خلاصه ما هنوز نمی دونستیم که اگه پوزش رو بدن چی باید نوشت... حالا اون وسط بچه هاشروع کردن به حرف زدن. حالا منم انگار حوصله دارم! همین طوری سرم رو تکون می دادم. آخر سر هم پا شدم رفتم پیش مهسا. اعصابم داشت می خورید. نمی دونم چم بود. من نمی دونم چرا وقتی آدم حوصله نداره هیشکی درکش نمی کنه؟!؟! رفتم پیش مهسا. حالا نوبت مهسا بود. چته هاپو؟ بهش می گم هیچی. می گه نه... تو باز هاپو شدی. بگـــــو. گفتم مهسا ساکت باش( هی می خواستم مودب باشم نگم خفه... ولی مگه اون ول می کرد؟؟) حالا شروع کرده واسه من شعر هاپ هاپی که یه بار واسه شبنم سروده بودیم!( الان فک می کنین چی بوده!! یه چیز مسخره : هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ دقیقا در وزن پت و مت) منم پا شدم برم یه جا واسه خودم بشینم یه دفعه دیدم مهسا دوید سمت بچه ها گفت: فهمیدم فهمیدم! اونا گفتن چی؟ گفت من فهمیدم واسه تولد پری توچولو چی بگیریم. شبنم گفت چی؟ مهسا گفت همه پول هامونو می ذاریم رو هم یه سگ هم قد خودش می گیریم که یه پاچه بهش آویزونه. همه زدن زیر خنده. خودم خنده ام گرفت ولی با یه لبخند تمومش کردم...

کاش وقتی آدم حوصله نداره اطرافیان درک کنن. نه اینکه بیشتر اعصاب خورد کنن. از طرفی دیدم اینا چه گناهی دارن که باید منه بی حوصله رو تحمل کنن؟ گفتم عب نداره... یه امروز هم از این خنده مصنوعی ها که مهسا حالش بهم می خوره....

 

از بحث اصلی دور شدیم. یادم رفت دیگه نمی خوام غصه دار بنویسم...امتحانمون اون قده سخت بــــــــــود که نگو! البته من همون17-18 می شم. ساعت 8:20 ورقه رو تموم کردم. جمع زدم دیدم 15 نمره نوشتم. دیدم نه بابا ! خیلی کمه. این قده به این مخ فشار آوردیم تا 17-18 نمه رو نوشتم. من هر وقت امتحان بد می دم. اول می ذارم به حساب اینکه من خوب نخووندم. ولی اومدیم بیرون دیدم نه! همه گند زدن!. گفتیم آقا ما که حوزه مون بغل اداره منطقه است! پا شیم بریم اونجا اعتراض!!! منو مهسا و زویا بچه های مدارس مختلفو جمع کردیم و رفتیم ... گفتن برین طبقه دوم سالن کنفرانس. وارد محوطه شدیم بچه گفتن واستیم همین جا شعار بدیم! گفتم بابا مسخره بازیه مگه؟ اومدین اعتراض کنین یا شلوغ بازی؟( خدا می دونه چقدر لحنم بد بود چون خیلی ها چپ چپ نگاه کردن) ولی حق داشتم دیگه.

خلاصه رفتیم و اعتراض هم کردیم. چقدر هم توجه!!! زنگ زدن مدیرمون بیاد! بچه های ریحانه الرسول که همه بزدل پا شدن رفتن. چند تا از فرزانگان بودن موندن و مااها که مال زهرا بودیم! نیلوفر که خوب حرف می زد گفت:

خانم مثلا مدرسه ما یه اسمی در کرده پس ما شاگردای خنگ و تنبلی نیستیم (هممون خنده مون گرفت ولی به لبخند اکتفا کردیم) امتحان نهایی باید با اتکا به کتاب باشه نه نکته ای که معلم باید یادمون بده و ...

خلاصه بهمون ورقه اعتراض دادن و ما هم پر کردیم و گفتن برین مدیرتون داره می آد با سر گروه ادبیات حرف بزنه. خلاصه اینکه فک نکنم رسیدگی شه. آخه باید همگانی تر باشه. فقط خواهش می کنم اگه کسی هم سن و سال من داره این پست رو می خوونه به نظر اونم امتحان سخت بوده پا شه رفیقاشو جمع کنه برن اداره. این طوری بارم سوالای سخت بین سوالای آسون پخش می شه ...

 

امروز هم حوصله ندارم. اگه متن جالب نبود ببخشین. ولی این جا یه محل خصوصیه و دفتر من. کسی حق نداره بگه بد بود. اگه بد بود می تونین دیگه نیاین اینجا.

-------------------------------------------------------------------------------
وقتی قدم می زنم به خیلی چیزها فکر می کنم.

شاید بهتر باشه بگم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم.

یه جور صدای خاص شبیه موسیقی

خیلی مبهم و ضعیف، محیط اطراف منو احاطه می کنه

یه موسیقی ملایم...

در حین قدم زدن تماس صورتم رو با ارواح سرگردون احساس می کنم.

بعضی از اونا در حین رد شدن از کنارم دستشون رو با ملایمت به گونه هایم می کشند

و بعضی از آنها با خشونت به پهلوهایم لگد می کوبند

بعضی از آنها مدام گریه می کنند.

و بعضی از آنها سراغ عشق گمشده شونو از من می گیرن!

و من بی توجه به تمام این صحنه ها، فریاد ها خنده ها، فقط قدم می زنم.

تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسیر عبور من در گذرند.

له شدن یه مورچه در زیر صفحه جدار کفش یک عابر، فاجعه است!

قلب مورچه ها مثل مثل پوستشان سیاه نیست

قلب مورچه ها رنگ سرخ است.

گاهی احساس می کنم در حین قدم زدن پرواز می کنم.

و این حالت در خواب های من تشدید می شود.

من شبها نمی تونم بخوابم.

قلب من گاهی از حرکت باز می ایسته و من با تمام وجود این سکون رو حس می کنم!

و از این سکون نمی ترسم...

 

گاهی اوقات چیزی درون من می رقصه و پایکوبی می کنه

من روحم رو حبس نکردم!

به اینکه گاهی اوقات انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم

من خدا رو در آغوش گرفتم

خدا زیاد هم بزرگ نیست

خدا در آغوش من جا می شه

شاید هم آغوش من زیادی بزرگه

خدا رو که تو آغوش می گیرم دچار لرزهای مقطعی می شم.

تب می کنم و هذیون می گم...

خدا پیشونیه منو می بوسه و من از لذت این بوسه دچار مستی می شم.

خدا یه بار به من گفت تو گناهکار مهربونی هستی

و من خوب می دونم کهگناهای من چقدر غیر قابل بخششن

می دونم زیاد مهمون نمی مونم

اینو نه از خودم، بلکه پدر آسمونی به من گفت

زمان می گذره...

همیشه سعی می کنم خوب باشم

و همیشه بد می مونم!

باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم.

من برای اینکه برای کسی که دوسش دارم شعر بگم هم باید قدم بزنم

مدتی است خیلی افسرده ام

از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی بهم دست می ده

من روح خودمو معتاد به زنده بودن کردم!

و از این متاسفم!

و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه رو لگد نکنم ناخواسته غنچه های بوته گلی رو لگد مال کردم ...

 

من این روزها مدام هذیون می گم

آسمون واسه من بنفشه

...

باید کمی قدم بزنم...

 -----------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: می خواستم دیشب آپ کنم ولی عکسم حاضر نبود.

حباب روی آب آمده توسطیری کوچولو | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo