تبليغاتX
پری دریایی

خاطرات.....
تاريخ: جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت :12:50

رسم عاشقی را از گل آفتاب گردان بیاموز... چون وقتی شبها ستاره ها به او چشمک می زنند سرش را پایین می اندازد و می گوید گلها اهل خیانت نیستند...

 

سلام. من یه دفتر آبی دارم که توش خاطره می نوشتم... این از اون خاطره هاس...... اونجاهایی که  ............. شده یعنی یه چیزایی سانسور شده...

من نمی گم من اذیتش نکردم. ولی دفترش دستم نیست که اینجا بنویسم... دفترشو حتی پارسال هم بهم نداد... ما خاطرات خوبم داریم ها... اما من دلم می خواد اینا روبنویسم

19/1/84

....... ساعت 12:10 شبه و من غمناکم. حوصله ندارم. یعنی ناراحتم. امشب فریبا اینا اومدن خونمون و دامادشونو هم آورده بودن. اسمش امیره خیلی آدم خوبیه. دلم واسه امین تنگ شد. بهش زنگ زدم. هم صداش رو بشنوم هم ببینم سی دی مصائب مسیح دست اونه یا نه. خلاصه یه 5-10 دقیقه ای حرف زدیم. بهش گفتم تو یه 10 دقیقه دیگه بهم زنگ بزن. گفت: ممکنه نشه آخه امشب داریم می ریم ماهی گیری با امیر.گفتم امشب؟ الان؟ گفت نه می ریم خونه امیر ساناز فردا صبح می ریم سد کرج. با اینکه خوشم نمی اومد که ......... دلم یه جوری شد. اما من دردم چیز دیگه ای بود. بیشتر از این ناراحت بودم که از کاراش هیچ خبری نداشتم. در صورتی که اگه برای خودم کاری پیش بیاد اول به امین می گم. هر دقیقه یه جاس و یکی کارش داره. اما همیشه با برنامه است. اما من نمی دونم. امشب هم اگه نمی گفتم بهم بزنگ اصلا نمی گفت که می خوام برم کجا! خودش صد تا چیز از quest می دونه اما من تا نپرسم هیچی نمی گه. چند وقت پیش برای اینکه بگم بریم بیرون بهش میگم این هفته چه کاره ای  می گه نمی دونم. واسه همین نمی شد یه روز رو از قبل تعیین کرد چون ممکنه کار داشته باشه. یعنی تو واقعا نمی دونی تو این هفته چی کار داری. شاید هم راست می گه... اگه تو اون نوشته ام ننوشته بودم یه نوشیدنی هم باشه ..." اصلا نمی گفت که مشروب خورده... با مهراب می ره خونه امیر می گه بعدا برات تعریف می کنم چی شد. بعدا اصلا یادش می ره تعریف کنه. می گه از شمال اومدیم برات تعریف می کنم چه خبر بود. کو؟ یه هفته است اومده انگار نه انگار شمال بوده. هیچی نمی گه. اصلا تا بحثی پیش نیاد حرفی نداره بزنه. بعضی وقتها فکر می کنم توی زندگی اش یه اسباب بازی ام که از ساده ترین چیزای صاحبش خبر نداره. اون وقت می گه حرص نخور تنت لک بیاره. خودش این همه کفر آدم رو در می آره. دیوونه شدم. حوصله هیچ کاری رو ندارم. اصلا شاید من زیادی حساسم چه دلیلی داره بیاد همه چیزش رو برای من تعریف کنه؟ یکی نیست بگه دختره ی ....به تو چه که اون کجاست و چی کار می کنه. حتما لازم نیست تو چیزی بدونی دیگه. فکر می کنی با دوستاش فرق داری ؟نه نداری. تازه اونا بیشتر از تو می دونن. اکبر که هیچی! آب میخوره به اکبر می گه من این وسط کی ام که بهم بگه؟فرقی دارم با دوستاش؟ هیچ فرقی. فقط تو دختری ممکنه تو رو یکم یه جور دیگه دوست داشته باشه............

الان که ما حرف عاشقانه می زنیم پس فردا اگه عشق و عاشقی هم از کلمون بپره از اون زن و شوهر هایی می شیم که آرشون می شه به هم سلام کنن. صد بار به زبون بی زبونی بهش گفتم برای من همه چی رو تعریف کن مثل خودم! اما نمی فهمه............ هر وقت من نرم و مهربون می شم می خوام از احساساتم بگم می زنه تو پرم و حالم رو می گیره. چه کار کنم؟ کاری جز نحرص خوردن مونده؟ انگار خوشش می آد منو اذیت کنه طعنه بزنه... کنایه بزنه هر وقت خواستم شادی مو براش بگم و به اوج برسونم همچین سقوط میکنم که تمام وجودم از درد در حال انفجاره. اصلا  می خوام همه چی تعطیل شه. 2...3 ... نگاه مهربون حرفای قشنگ... انگار نقاب سرد به من بیشتر می آد. تا تو مدرسه ام یه جور تو خونه یه جور با تو هم که این جور... اصلا به من چه. می خوام این قدر مشروب بخوره که از خرخره اش بزنه بیرون اون قدر قلیون بکشه که از گوش ها و دماغش دود بزنه بیرون. اون قدر بره خونه ساناز تا آخرش ... اّه.... نمی گم. اصلا نمی خوام بگم. گور بابای هر چی ........ درک... من دیگه تو کاراش دخالت نمیکنم....

------

چقد هم نکردم!!!

-----

3/3/85

همیشه این منم که اشتباه می کنم. من بدهکارم. گناها تقصیر منه. اگه من 1 بخوام می گه 1 نمی آد ولی اگه اون بخواد آهنگ باید عوض شه. مهم نیست من ناراحتم. دلتنگم.... مهم اینه که اون ناراحته یا نه... مهم نیس من اذیت شم... مهم اینه که اون اذیت نشه...آخه می دونی کارهای من همیشه لایق سخت ترین مجازات هاس. طعنه کنایه متلک... آخرش هم گریه های من ... هیچ وقت خواسته های من مطرح نیست. دل من مطرح نیست. ناراحتی ام مطرح نیست.  من مقصرم من احمقم... من بدبختم... من محتاجم من تنهام... اون تنها نیست. همیشه یکی کنارشه... داداشش... مشروبش... قلیونش ...اکبرش... فرزادش ... خنده ها و بی خیالی هاش نسبت به من... من چی ؟ من؟ من به تنهایی محکومم... بعد یه عمر یه شب خونه مامانی ام موندم. گناه من چیه؟ چرا تو خونه هر کی بخوای بمونی چه من خوشم بیاد چه نیاد؟ اما من؟!

من همیشه تنها بودم. تنها هستم و تنها هم می مونم. کی نگران من می شه؟ کی دلش واسه اشکای منو چشمای قرمزم می سوزه... همیشه فقط این دفتره که اشکای منو تحمل می کنه... آره امین راست می گه. من همیشه یه طرفه به قاضی می رم خودش که نمی ره... من دیگه کاری بهت ندارم... ناراحت هم نمی شم فقط گریه می کنم .......

تو همش می خوای اذیتم کنی. می دونم این برگشتنت نقشه است. این طوری با وبلاگت ظاهر شدی نقشه است... میدونم می خوای منو بچزونی... مطمئنم... می دونم می خوای منو از بین ببری. میخوای هیچی ازم نمونه... اما من که چیزی ندارم که ازم بخوای بگیری... فقط تنهاییه! اونم که تو نمی تونی بگیریش...

مهم نیست از همون روز که آشتی کردیم می دونستم باهام نمی مونی...

گاهی دلم واسه خودم می سوزه. میدونم یه جا صبرم تموم می شه و تو می گی دیدی تو می بُری و می ری؟

می دونم آخرش تنهام می ذاری.... می دونم آخرش به هم نمی رسیم... می دونم می خوای بازی کنی... می دونم دیگه دوسم نداری. آقای مانی تهرانی ... خودم می دونم می ری... می دونم تنها می مونم. تنها تر از همیشه. می دونم شدم یه عروسک که هیچ ارزشی برات ندارم. می دونم وقتی کاسه صبرم لبریز شد و کلافه شدم از این اخلاقات می تونی هر هر بهم بخندی... می بینی چه حرف گوش کن شدم؟ گفتی هر طور می خوای فکر کن...من تنها تر و خسته تر و تشته تر و محتاج تر از همیشه ام... و تو داری لذت می بری. مطمئنم. تو همیشه اون موقع که باید باشی نیستی...

................

دیدی دیگه قرص نمی خورم؟ دیگه نمی خوام منو ببوسی. دیگه نمی خوام بغلم کنی تا آروم شم چون می دونم به زودی همه اینا رو ازم می گیری.

............

من امین واقعی ام رو می خوام. کجا پیداش کنم؟ امینی که منو می بوسه. با گریه ی من گریه می کنه منو دوست داره.... منو دوست داره.... منو دوست داره.... منو دوست داره.... منو دوست داره.... منو دوست داره.... منو دوست داره.... منو اذیت نمی کنه... منو اذیت نمی کنه... منو اذیت نمی کنه... منو اذیت نمی کنه... منو اذیت نمی کنه... منو اذیت نمی کنه... منو تنها نمی زاره... منو تنها نمی زاره... منو تنها نمی زاره... منو تنها نمی زاره... منو تنها نمی زاره... دلش برام تنگ می شه ... دلش برام تنگ می شه ... دلش برام تنگ می شه ... دلش برام تنگ می شه ... دلش برام تنگ می شه ... دلش برام تنگ می شه ...

می دونم تنها می مونم... همون طور که تو این ... ولش کن... شب به خیر...

می دونم به هم نمی رسیم

 

به چند تا از گناهای بزرگم هم اعتراف می کنم... متاسفانه به جز اینا یاد داشت نکردم... وگرنه قبلی هاشم می نوشتم... شرمنده...

 

3/3/85

راستی بهم گفت پررو... با یه لحن خاص گفت ... گفت خیلی پررویی! یه جای دیگه هم گفت بسه... ساکت حرف نزن....

اول جواب تلفن رو نداد... بعد گفتم بوس بوس گفت بوسم نمی آد. بعد هم اصلا تحویلم نگرفت... بازم تقصیر منه آخه خونه مامانی موندم... من دیگه زود رنج نیستم... فقط گریه می کنم... امشب نتونستم خودمو کنترل کنم و اون فهمید گریه ام گرفته گفت: "چیه لابد باز من بدهکار شدم؟!" مثلا قرار بود فردا بریم سینما... اصلا اشاره ای نکرد... عیب نداره... گفتم که من دیگه... فقط هر وقت بهش نیاز دارم نیست! همین! اینکه چیزی نیست...!

4/3/85

می گم بیا بریم سینما. می گه امتحان دارم وقت ندارم. ولی هفته ی پیش با دوستش رفته عروسی... فقط واسه من وقت نداره

تازه هفته ی پیش دوشنبه با شهریار پرزنت داشتند. امروز تازه به من می گه! من که دیگه زود رنج نیستم

 

1/4/85

امشب هم مثل همیشه بدون اینکه به من بگه که بدونم رفته خونه آرزو بعد هم می رن خونه امیر... بازم به من نگفته بود من دیگه کاری بهت ندارم... ناراحت هم نمی شم فقط گریه می کنم .......

2/4/85

بهش می گم دیشب که شماره ام افتاد رو گوشی ات چرا بهم زنگ نزدی. گفت خب دیگه...(!!) گفتم می گم چرا زنگ نزدی؟ گفت گفتم اگه بخوای دوباره زنگ می زنی...( خونه آرزو روی پشت بوم نمی دونم داشت با باباش چی کار می کرد نمی تونسته حرف بزنه) نوبت من که می شه پول گوشی اش زیاد می آد ... شاید من خیلی حساسم که اگه ببینم بهم زنگ زده حتما باید زنگ بزنم... ولی اون این طوری نیست ... ولی من دیگه زود رنج نیستم فقط گریه می کنم

---------

من روز کنکورش زنگ زدم... انتظار داشتم 7 تیر با اون اتفاقایی که قبل عید افتاد و بعدش، زنگ بزنه... اما نزد... گفتم می خواد بعد آزاد بزنه... نزد... گفتم بعد رتبه ها می زنه از دلم هم در می آره... نزد!... گفتم صبر می کنه جواب انتخاب رشته بیاد حتما می زنه... نزد... چند تا از دوستام خندیدن و دستی زدند پشتم و گفتن امین آقاتون زیر سرش بلند شده. سرش جایی گرمه... فکر می کنی بدون تو می میره؟ خندیدم و زدم پشتش و گفتم نه نمی میره... ولی قسم می خورم با هیچکی نیست! من بهش مطمئنم... خودش میگفت اول تو برو بعد من... بعد اون شب...

خواب دیدم

آری خواب

تو و آن ساز سیاه

قصه ی عشق برایم خواندی

قصه ی عشق و وفاداری را

قصه از بودن ما را با هم

قصه از رفتن من، اول راه!

قصه از وفای تو

...

از غم ساز دلت

دل من سخت شکست

دل من در هم رفت

زیر آوار ها رفت

سالها پیش

دل من با تو شکفت

ریشه در عشق تو کرد

دل من فریاد زد: " بی تو هرگز

       هیچ جا نمی روم"

دل تو فریاد زد: " بی تو هرگز

       هیچ جا نمی روم"

ناگهان دستی ز دور

آمد و دستت گرفت

عشوه ای کرد و گذشت از دل تنهای من

خنده ای کرد و ربود دل تو از دست من

خواب دیدم

آری... خواب بود!

ساز تو ساز وفا داری بود

قصه ی بودن ما با هم بود

بعد از آن خوابم ندیدم من تو را

زهر تلخی بر دل و جانم نشست

با دل یخ بسته ام گفتم برو

من ندیدم هیچگاه دیگر تو را...

 

راستی هنوزم شعرای منو دوست داری؟

اگه این شعرم راست باشه که نه... سوال خنده داریه!

انتظار زیادی بود وقتی کنکورت زنگ زدم منتظر باشم تو زنگ بزنی؟

می دونی؟ من تا سه شنبه هم قسم می خوردم... من حتی تا دیروز هم قسم می خوردم....

 

"من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

همه فصلش همه آراستگی است

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم "

 

یادته؟؟؟؟" چه کسی می خواهد منو تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد" حالا هم اتاق تو و هم اتاق من باید رو سرمون خراب شه... امروز دو تا سی دی پیدا کردم... بعد از مدت ها.... علی رضا صادقی...sad for my daughter:p با رنگ آبی روی سی دی های دیتا یایف

زندگی بعضی وقتها چه بی حمه.... اینا رو نگفتم که کسی بهش بربخوره... نگفتم که کسی ناراحت شه... گفتم که یکم خالی شم... ... مهم نیست... تو بدهکار نیستی مطمئن باش... این بار مطمئنم تو بدهکار نیستی... مثل همیشه فقط طلب کاری!طلب کاری با تو آفریده شده ... خودم اینو می دونم... ناراحت نباش

 

 می دونی؟ من تا سه شنبه هم قسم می خوردم... من حتی تا دیروز هم قسم می خوردم....

حباب روی آب آمده توسطیری کوچولو | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo